ضرورت طرح این بحث که یکی از پایه ای ترین مباحث کمونیسم کارگری می باشد، از نظر من دفاع از کمونیسم کارگری در تقابل با " خطی " است که به هر بهانه ای به این مقوله می تازد و تلاش می کند در هم لولیدن و عجز خویش و عدم شهامت در فرموله کردن " خط" خود را با کوبیدن سر خویش به مباحث منصور حکمت و از جمله این " بحث " التیام بخشد! بهتر است از کلیشه عبارت "حزب و قدرت سیاسی "فاصله بگیریم و بار دیگر به متن بحث برگردیم تا استناجات سیاسی روشن و عملی از آن داشته باشیم.
حزب و قدرت سیاسی در آوریل ۹۸ در کنگره دوم حزب کمونیست کارگری ایران از سوی منصور حکمت و در پلنوم نهم در نوامبر ۹۸ تحت عنوان حزب،جامعه و مکانیسمهای اجتماعی قدرت سیاسی بطور دقیق تر و کنکرت تر ارائه شد و بعدتر به یکی از " جنجالی ترین " مباحث وقت حزب و در عین حال به نقطه عطف کمونیسم کارگری تبدیل شد. بزعم منصور حکمت تمام تلاش وی در راستای تبدیل کردن حزب کمونیست کارگری ایران به حزب قدرت سیاسی است، بنابراین نمی توان آن را صرفن یک بحث یا آنگونه که " خط کورش" اذعان دارد،تاکتیک نامید.همچنین نمی توان آن را به مجموعه ای از مباحث تقلیل داد که هر کس بنا به نیاز خود یک مقوله از آن را برگزیند. حزب و قدرت سیاسی در کلیت خودش مفهوم و کاربست پیدا می کند. تعین کنندگی حزب و قدرت سیاسی تا حدی بود که چند ماه بعد تعداد قابل ملاحظه ای از اعضا و کادرهای حزب از جمله ایرج آدرین، رضا مقدم، بهمن شفیق و ... به بهانه های مختلف و در پز " کارگری" صفوف حزب را ترک کردند.در دوره اخیر هم " خط کورش" علاوه بر تهی کردن اجندای سیاسی خود از حزب و قدرت سیاسی، با تاکتیکی نامیدن آن و البته طبق معمول سنت سفسطه گرایی این " خط" آن را خط خطی می کنند تا " استنتاج " و " کاربست" مطلوب خود را بیرون بکشند! مجموعه این بحث و پیامدهای آن در سایت حکمت موجود می باشد. اما به جهت اختصار و به منظور تأکید بر نکات کلیدی آن تلاش می کنم با برشمردن رئوس این بحث خوانشی مجدد بر آن داشته باشم.
۱. منصور حکمت بحث خود را با طرح سؤالاتی مطرح می کند که با در نظر گرفتن سنت تاکنونی چپ ( تا شروع این مقوله از سوی حکمت) " کفر آلود" بودند و از جمله قدرت حزب یا طبقه؟ از سوی نظامهای بورژوایی این مسیر برای کمونیستها " تعین" شده بود که بروید طبقه تان را برای قدرت بیاورید! منصور حکمت در جواب بطور روشن می گوید این حزب به قدرت سیاسی نظر دارد و می خواهد قدرت سیاسی را بدست گیرد.تأکید منصور حکمت فقط بر این پایه نبود که " حزب" تسخیر قدرت سیاسی را در برنامه خویش دارد ـ چیزیکه بصورت فرمال پذیرفته می شود،بلکه بزرگ دیدن حزب و کناره گرفتن از روحیه جونیوریسم و حاشیه ای شدن بود. با در نظر گرفتن مجموع اقدامات انحلال طلبانه " خط کورش" و استهزای حزب با عناوین مختلف از جمله" جمع صد نفره" و " تبعیدیها" می توان گفت این وضعیت بیش از هر کسی وصف حال "فعالین" این خط است.
۲. کفر دیگر منصور حکمت مربوط به پروسه کسب قدرت سیاسی طبق تئوریهای رایج کمونیستی است که: کمونیستها شروع می کنند به کار در میان طبقه کارگر. تبلیغ،ترویج وسازماندهی می کنند و در طبقه نفوذ می کنند و طبقه را بتدریج سازمان می دهند.بازگشت تصنعی " خط کورش" به طبقه تا اینجای کارردیه ای بزرگ بر حزب و قدرت سیاسی است. با این حال در ادامه می گوید که اگر این پروسه تبلیغ،ترویج،سازماندهی و نفوذ در طبقه بیش از بیست سال طول بکشد چی؟ در جواب به این وضعیت، استدلال منصور حکمت این بود که آموزش سوسیالیستی، کمونیسم، سازمانیابی طبقه و رابطه حزب و طبقه از نسلی به نسل دیگر منتقل نمی شود( بیست سال یک نسل از جامعه عوض می شود) و از این طریق حزب و بالتبع طبقه کارگر بقدرت نمی رسد. بزعم منصور حکمت: تلاطم انقلابى، اعتلای سیاسى، وجود یک تناقض در دل جامعه که طبقات را به مبارزه با همدیگر میکشاند و مقاطع ویژهاى که در آن میشود قدرت را گرفت، از عوامل مهمى هستند که در بحث حزب و قدرت سیاسى تأثیر میگذارند.پایین تر به وظیفه حزب در " دوران غیر انقلابی" می پردازم اما " خط کورش" که به ظاهر امرش را سازماندهی طبقه کارگر از طریق تز من درآوردی جنبش کمیته های کمونیستی تعریف کرده است، ضمن استهزای فعالیتهای روتین کمونیستی و حراج سرمایه سیاسی سه دهه از رهبران کمونیست جامعه و بورژوایی نامیدن آن، چندین دهه به عقب برگشته است تا خود را در امتزاج با اولترا چپهایی ببیند که نمونه بارز آن را در بخشی از جنبش چپ دهه های بیست و سی آلمان می توان یافت: در این سنت اولتراچپ و در تعارض کامل با سنت لنین، حزب کنار نهاده می شود و مبارزات خودبخودی کارگران در کارخانه جای تعرض سیاسی طبقه کارگر به بورژوازی را می گیرد.
۳. منصور حکمت در غیاب یک تلاطم انقلابی، امر کمونیستها و حزب را تبدیل شدن حزب به یک سنت سیاسی و مبارزاتی زنده در درون جامعه و در درون طبقه کارگر تعریف کرد .از نظر منصور حکمت تبدیل شدن حزب به یک سنت سیاسی و قابل انتخاب توسط جامعه، امر روتین ماست و افت و خیزها و دوران انقلابی یا غیر انقلابی بر نمی تابد. وی ملزومات تبدیل شدن حزب ما به چنین حزبی را در چند ویژگی برشمرده است از جمله: پرچمدار بودن چپ افراطی در جامعه ( جامعه به طور عام و نه فقط درون طبقه کارگر)، تبدیل شدن به بخش قابل مشاهده و ملموس اپوزیسیون ( صحبت از اپوزیسیون به طور عام است و نه الزامن چپ )، و تبدیل شدن حزب به حزب طبقه کارگر برشمرده است. در خصوص تبدیل شدن حزب به حزب طبقه کارگر وی بروشنی می گوید این یک گوشهاى از رابطه ما و قدرت سیاسى است که عملا تأمین نیست . شاید این روشن ترین پاسخ به دیدگاه ولونتاریستی " خط کورش" است که " تصمیم " گرفته است جنبش راه بیندازد! منصور حکمت در ادامه مکانیسم تبدیل شدن حزب به حزب طبقه را فعالیت سیاسی، تماس با محافل کارگری و تلاش برای برسمیت شناختن توسط جامعه تعریف کرد که همه ی اینها بزعم وی درجه ای از آکتویسیم سیاسی را در دستور کار ما قرار می دهد که بر دوش بخش علنی حزب در خارج از کشور قرار می گیرد. در تقابل با این دیدگاه " خط کورش" در ظاهر بسیار رادیکال و انقلابی تبدیل حزب به حزب داخل کشور،خط بطلانی بر همه ی فعالیتهای حزب در خارج از کشور کشیده است و از هر عرصه از فعالیت حزب در خارج از کشور کاریکاتور می سازد.
۴. مسأله اختناق و سرکوب همیشه یکی از فاکتورهای تعین کننده در رابطه با جنبش کمونیستی در ایران بوده است ومنصور حکمت یکی از گرهگاههای مسأله رابطه حزب و جامعه را وضعیت موجود و فضای اختناق حاکم بر جامعه برشمرده است. او می گوید: ما در یک رابطه زنده، سازنده و رابطه احساس تعلق متقابل با بخش رادیکال و سوسیالیست و معترض طبقه کارگر ایران نیستیم. خود این بخش طبقه خیلی دستش باز نیست که خودی نشان بدهد تا ما بفهمیم که چگونه فکر می کند و چه تمایلاتی دارد. شرایط اختناق این فرصت را از آنها گرفته است. در دو سال اخیر تراشیدن " تز" اختناق و سرکوب نمی تواند توضیح دهنده باشد و ... از سوی " خط کورش" به طرز کمیکی تکرار می شود.کمیک از این نظر که همه ی ما اعضای حزب در خارج از کشور محصول سرکوب و اختناق ضد انقلاب و ارتجاع جمهوری اسلامی هستیم و هیچ بخش از طبقه کارگر از سرکوب و اختناق در امان نمانده است. آیا فضای اختناق و سرکوب در دهه هفتاد شمسی که این بحث حزب و قدرت سیاسی شکل گرفت با دهه هشتاد شکسته شده است؟ جواب آن را باید در سرکوب داب به عنوان یکی از رادیکال ترین و دم دست ترین تشکلات کمونیستی دید!
حزب و قدرت سیاسی روشنتر از مواردی که برشمردم توضیح دهنده رابطه حزب و قدرت سیاسی و تبیین کننده کل موجودیت سیاسی و قطب نمای حرکت سیاسی ـ اجتماعی ماست. شاید بی اهمیت نباشد که علاوه بر موارد بالا تأکید منصور حکمت در همین بحث بر رهبری کمونیستی تکرار کنم که از نظر وی رهبری کمونیستی محور تمامی فعالیت های ماست. رهبری که تزلزل ندارد و سیاست را به قمار تبدیل نکرده است . کمونیست بودن ما و فعالیتهای ما و تحزب کمونیستی ما از نظر منصور حکمت و ما یک فرض اولیه است و لازم نمی بینیم کمونیست بودن خود و جنبش مان را برای کسی و از جمله برای " خطی" که ما را یکشبه بورژوا می نامد ثابت کنیم.حزب کمونیست کارگری ـ حکمتیست به درست تلاش خود را در راستای تبدیل شدن به حزبی قرار داده است که مختصات آن در کمونیسم منصور حکمت و از جمله در حزب و قدرت سیاسی آمده است. به نظر من کنگره آتی حزب باید تأکیدی مجدد بر کاربست حزب و قدرت سیاسی در چشم انداز آینده حزب داشته باشد.
تاریخ نگارش و انتشار مارس ۲۰۱۲
در حاشیه نوشته ای از مظفر محمدی با همین عنوان!
مقدمه: در کنگره پنجم حزب کمونیست کارگری ایران ـ حکمتیست که در اسفند ماه 1390 برگزار شد قراری از سوی رفیق رضا کمانگر در رابطه با جدل آنلاین به کنگره تقدیم شد. من به عنوان یکی از نمایندگان کنگره مخالف با قرار مزبور بودم اما به دلیل محدودیت در نوبت، نتوانستم نظر خود را در کنگره بیان کنم. اساس بحث من در این رابطه این است که من هم مانند رضا مرزبندی جدی با جدل آنلاین و نقد بدون استدلال و بویژه نقد مخرب دارم.اما نگرانی من دو سویه ی اندکی متفاوت دارد. از یک سو محدود کردن آزادی من به عنوان یک فرد در ابراز عقاید و احساسات خود و کنترل آن توسط حزب ( که در صورت تصویب آن باید بدان پایبند بود) و از سوی دیگر تفسیر بردار بودن نامتعین بودن ترم " جدل آنلاین" است بدین معنی که هر کس می تواند بنا به تشخیص و یا منفعت خود چیزی را توهین آمیز بنامد و در مقوله جدل آنلاین بگنجاند. با این مقدمه کوتاه به نوشته ای از دوست عزیزم مظفر محمدی می پردازم.
مظفر در نوشته ای با عنوان بحران هویت مجموعه جملات و عباراتی را کنار هم قرار داده است که با در نظر گرفتن مغشوش بودن و بی استدلال بودن آن می توان گفت ترم بحران هویت در درجه اول وصف الحال مظفر است. در پایین به برخی از جوانب این اغتشاش فکری می پردازم.
اندرزهای اخلاقی مظفر
مظفر محمدی از در انبان خالی از سیاست " چپ" وارد شده و فراتر از سیاست پایی هم در کفش اخلاق کرده است. نفس این کار مثبت و مفید است چون اگر اخلاق یا به عبارت سیاسی تر پرنسیپی در سیاست مظفر و رفقایش وجود داشت سرنوشت حزب ما اینگونه رقم نمی خورد. مشکل بحث اخلاقی مظفر اما در این است که خود مشمول این اندرزهای اخلاقی نیز هست! به این چند عبارت از مظفر توجه کنید: " چپ" امروز فکر میکند که دروغ هر اندازه بزرگتر باشد باورکردنش اسانتر است. و باور کرده است که احکام و ادعا و اتهام هر چه زمخت ترباشد حقی برای او می خرد. کسی که از در اخلاق وارد شده نمی تواند با این عبارات خصمانه " حقی برای خود بخرد".چه کسی این حق را به مظفر داده است تا در نقش مبصر و اینگونه با تبختر و البته بدور از شعور مخاطب! ظاهر شود و فضل فروشی کند؟ جواب این را به مظفر واگذار می کنم.
وی در ادامه مجموعه ای از کلمات را در نوشته های مخالفین خود ردیف کرده است که بزعم وی در مقابل جناح دیگر و بویژه شخص کورش مدرسی تآسف آور و نفرت انگیز است از قبیل: ورشکسته، مستاصل، شکست خورده، ناکام، سرگردنه بگیر، پاسیو، یاغی، کودتاچی، بی پرنسیپ، ضد حزب، توطئه گر،
"... محکوم است" ، "... مردود است"، "هواداران مرید و مرعوب قائد" و نهایتا توسل به کذب و وارونه کردن حقایق آشکار.
من این کلمات و عبارات را به دو دسته تقسیم می کنم چرا که بخشی از آنها به هیچ عنوان در مقوله اتهام و توهین و اهانت و ... نمی گنجد و من و مظفر و دهها کمونیست دیگر سالهای طولانی به کار برده ایم: ورشکسته،مستآصل،شکست خورده،ناکام، پاسیو،ضد حزب،محکوم است،مردود است و کلماتی از این قبیل هنوز در متن نقد سیاسی می گنجد و نمی توان آنها را نفرت انگیز نامید. هر کدام از واژه های بالا می تواند دیدگاه و نظرات تعدادی از انسانها در رابطه با یک جریان باشد. شخصن در نوشته های خود از پاسیو و ضد حزب و کودتا استفاده کرده ام و می توانم برای اثبات مدعای خود بحث کنم خواه این بحث ها به کرسی بنشیند خواه باطل شود، اما ممیزی مظفر محمدی در " نفرت انگیز" بودن کلماتی که در بالا اشاره شد، روی ممیزی وزارت ارشاد جمهوری اسلامی را سفید کرده است.اما چند کلمه و عبارت در این نوشته که مظفر مشخص کرده است از قبیل سرگردنه بگیر،یاغی،کودتاچی،توطئه گر،هوادراران مرید و مرعوب قائد را می توان جزو کلمات و اصطلاحات توهین آمیز دسته بندی کرد هر چند خواه این کلمات را به کار ببریم و خواه با یک ادبیات پاستوریزه وارد شویم تغییری در ماهیت اقدامات مظفر و رفقایش نمی کند. من فکر می کنم به کار بردن عبارت "محکوم است" در رابطه با اقدامت ضدحزبی مظفر و رفقایش بسیار بی محتواست.( شخصن در کنگره اخیر حزب کمونیست کارگری ایران ـ حکمتیست که در اسفند ماه برگزار شد مخالف کلیه قرارهای در محکومیت .... بودم چرا که هیچ قرار محکومیتی نمی تواند به مرزهای سرزمین عجایب مظفر و رفقایش برسد و خوشبختانه کنگره نیز تا حد زیادی در این جهت پیش رفت).اما از عبارات و اصطلاحات " توهین آمیز" فاصله بگیریم و نفس ماجراها را بار دیگر ـ اینبار با عینک اخلاق ـ بررسی کنیم. دفتر سیاسی حزب حکمتیست در روز سیزدهم دسامبر مرکب از 13 نفر فرد متساوی الحقوق و انتخاب شده طی یک مکانیسم بود. روز چهاردهم دسامبر پنج تن از این مجموعه طی حکمی خودخوانده هشت تن دیگر را برکنار کرده و بدون هیچ مشروعیتی فاقد وجاهت قانونی می نامند. فرض بر این است که دفتر سیاسی حزب دارای یک ساختمان مرکزی بود و 8 فرد برکنار شده بدون اطلاع قبلی روز چهاردهم دسامبر به محل کار خود می روند و با این حکم روبرو می شوند که آقای .... شما حق ورود به این ساختمان را ندارید،از این تاریخ ببعد این ساختمان متعلق به این پنج نفر است و ... اگر مظفر خود عضوی از آن پنج نفر نبود و مانند محمد فتاحی بر صندلی راحتی اش لم نداده بود و از بالکن ساختمان حزب ناظر این صحنه بود، چکار می کرد؟ ( عذاب وجدان ناشی از قبح این عمل مظفر را وادار به عقب نشینی نیم بند از موضع خود نمود).بدتر از این باز تصور کنید که هشت تن از دفتر سیاسی پشت ساختمان حزب جمع شده اند و هاج و واج منتظر چاره ای هستند که ناگهان فردی در ساختمان دیگری داد می زند راهشان ندهید، حق ندارند به این ساختمان وارد شوند! باز تصور کنید که هشت نفر از اعضای دفتر سیاسی می خواهند وارد ساختمان حزب شوند اما قفل درهای ساختمان عوض شده است! و باز هم تصور کنید که " وزارت مالیه" پس از اطلاع از اتفاقات دور و بر ساختمان حزب اعلام می کند که اموال این حزب به این پنج تن تعلق دارد! همه ی اینها در این حزب اتفاق افتاد. برای درک این قضیه کافی است مظفر محمدی خود را جای یکی از رفقای پشت در بیندازد که سی سال با عرق و خون این ساختمان را ساخته است و حالا حق ورود به آن را ندارد.
اگر استفاده از کلمات و تعابیر توهین آمیز به تعبیر مظفر تأسف آور است، بدیهی ترین انتظار این است که معلم اخلاق ما خود این تعابیر و اصطلاحات را ـ دستکم در این نوشته ، بکار نبرد. دروغ،عقبمانده،سقوط اخلاقی،توهمات خرده بورژوایی و بدتر از همه ی اینها نگاه نارسیستی و خودشیفتگی در عباراتی نظیر" نمی خواهند بفهمند " و " سر جنبانده اند" که به یک ژانر در ادبیات برخی از رفقای مظفر تبدیل شده را در این نوشته مظفر می بینیم.
تقدیس کورش مدرسی
در جای جای نوشته مظفر تقدیس کورش مدرسی تا سرحد افراط به چشم می خورد که از میان چندین کد و جمله تقدس مأبانه به یک نقل قول بسنده می کنم. همینطور در همان نامه به رفقا گفتم که اگر شما بخواهید خود را جانشین کورش تعریف کرده و رهبری و اتوریته را از طریق مخالفت و به چالش کشیدن او بدست بیاورید سخت در اشتباهید. این تیر به پای خود زدن است. این حکم از کجا می آید؟ چرا نمی توان خود را جانشین کورش! تعریف کرد؟ چرا نمی توان از طریق به چالش کشیدن فردی، رهبری و اتوریته بدست آورد؟ به نظر من باید تکلیف این تقدس بخشی و یا شیطان سازی از کورش مدرسی را برای همیشه یکسره کرد. کورش مدرسی یک کمونیست سختکوش و مبارز بوده که نقش مؤثر و چشمگیری در کمونیسم پس از انقلاب 57 داشته است. در کنار کورش مدرسی می توان صدها انسان کمونیست را برشمرد که گیرم در عرصه های دیگر نقش کمتری از او نداشته اند. از نظر من ارزش کار رفقایی که بطور مشخص در چند سال اخیر در پروژه حضور رهبران کمونیست در میان مردم جان بر کف نهادند و به لانه زنبور رفتند به مراتب بیشتر از کار رفقایی است که در عرصه های دیگر و در امنیت بیشتری به مبارزه مشغول بوده اند. کورش بسته به دانش و توان سیاسی در عرصه ای از مبارزه کمونیستی تلاش کرده که در عرصه های دیگر این مبارزه سی و چند ساله صدها انسان مبارز وانقلابی وجود داشته و دارند:رفقایی است که تعدادی جانشان را از دست دادند، به زندان رفتند،شکنجه شدند، اعدام شدند،از زندگی خود مایه گذاشتند تا تحزب کمونیستی را نگاه دارند.جایگاه هر فرد در این مبارزه مشخص است و اعتبار و اهمیت خود را دارد. تا اینجای کار هر گونه تقدس بخشی به یک فرد معین در تناقض با بنیادهای کمونیسم کارگری است که شهروندان جامعه را متساوی الحقوق و برابر می داند.سؤال اینجاست که اگر کورش مدرسی یا هر فرد دیگری در این حزب مسیر دیگری برای ادامه فعالیت سیاسی خود انتخاب کرد، همه باید سر خود را پایین نگهدارند و دنبال رد پای او را بگیرند؟آیا مظفر محمدی برای چندین سال فعالیت کمونیستی افرادی مانند رضا مقدم،عبداله مهتدی،ابراهیم علیزاده، حمید تقوایی و ... ارزش و جایگاهی قائل است؟ کورش مدرسی از چند سال پیش ( بدون آنکه با شفافیت و بطور فرموله بیان کرده باشد) تجدیدنظری در فعالیت سیاسی خود کرده و راه دیگری می رود که ادامه کمونیسم کارگری به طور کلی و حزب کمونیست کارگری ـ حکمتیست نیست.قطعاً این روند برای کورش یک پروسه تعریف شده و منسجم است و حق دارد به عنوان یک فرد هر طور می خواهد بیندیشد و هر طور که می خواهد برایش نیرو جمع کند از جمله از طریق غیرمتعارف بیرون رفتن از حزب و انداختن یک گلوله نخ در حزب و حتا دخالت غیر متعارف در حزب! کورش تمام این ابزارها را بکار گرفت اما نتوانست کل آپارات حزبی را پشت سر خودش ببرد. آیا باید همه را به فلک بست و آنطور که خود کورش ادعا می کند توبیخ کرد؟ تقدس بخشی به کورش مدرسی ادامه تلاش برای جاه انداختن خطی است که تابحال نتوانسته بطور عینی ـ خارج از گرایش متبوع در حزب حکمتیست، خودش را به نیرویی تبدیل کند و ظاهرن تنها اکسیر تقدس می تواند آن را عروج بخشد.
مصادره به مطلوب و چند انحراف
مظفر محمدی در نوشته اش با بر شمردن سیاست های چندین ساله حزب حکمتیست و با مطلع" ماگفتیم" تلاش می کند همه ی این افتخارات را به " ما" ی درون ذهن خود ـ که علی القاعده نباید کمونیسم بورژوایی ما! را در برگیرد، منتسب کند از جمله پایبندی به سیاستها و متد حکمت، حزب و قدرت سیاسی، منشور سرنگونی، حقوق جهانشمول انسان، برافراشتن پرچم آزادی و برابری، تلاش برای اتحاد کمونیستها و روشنفکران در دانشگاهها، تلاش برای فعالیت در حزب تعدد نظرات و وحدت اراده با در نظر گرفتن دیسپلین حزبی و ... قضاوت در خصوص هر یک از موارد بالا و درجه پایبندی این " ما" را به چشمان باز جنبش کمونیستی در حال و آینده باید سپرد اما چند انحراف در ادامه همان " ما گفتیم ها " وجود دارد که کل اختلافات سیاسی درون حزب حکمتیست بر آن استوار است. بی ربطی چپ تاکنونی و ما به عنوان بخشی از آن به طبقه کارگر و آزمودن شانس طبقه کارگر با هر گرایشی در جنبش کمیته های کمونیستی! تناقضات این دیدگاه که مظفر تلاش می کند به عنوان " ماگفتیم" به خورد خوانندگان بدهد بسیار فاحش و شکننده است: ما بی ربط به طبقه کارگر هستیم اما برای طبقه کارگر نسخه می پیچیم! پزشکی را تصور کنید که دربرخورد با مراجعین خود بگوید من البته پزشک خوبی نیستم اما به نظر من .... اولین اقدام بدیهی مراجعین این پزشک ـ اگر در دام هاله تقدس اشتهار آن پزشک و استیصال گرفتار نشده باشندـ این است که از مطب بیرون رود و سراغ پزشک دیگری برود. نتیجه منطقی دیگر این " ما گفتیم " باید این باشد که حزب من بی ربط است پس باید این حزب را کنار گذاشت ( کاری که مظفر و رفقایش کردند). مظفر در ادامه نوشته اش نوکی هم به اختلافات درون حزب بویژه پس از کنگره 4 حول انقلاب،سرنگونی، سیاست سازماندهی و ... پرداخته است که منعکس کننده نظرات شخص مظفر یا رفقای هم نظر با وی می باشد: مثلاً تعدادی در کمیته مرکزی حزب فکر کرده اند که اوضاع سیاسی ایران در متن تحولات اخیر خاورمیانه قابل ارزیابی است و تحولات انقلابی در راه است و جنبش کمونیستی و حزب ما باید مهر خود را بر این تحولات بکوبد . مظفر محمدی اینگونه فکر نمی کندو صد البته مجاز است که اینطوری فکر نکند در عین حال هر گونه تلاش برای کاریکاتور ساختن از آن ( نظیر به ریشخندگرفتن " مهر خود را بر این تحولات بکوبند ")بیهوده است ،چرا که تمام تلاش کمونیسم کارگری حکمت تلاش برای کوبیدن مهر خود بر جامعه و اتفاقات سیاسی موجود است.
مظفر محمدی با خزیدن به سنگر دفاع از کورش مدرسی و بورژوایی خواندن کمونیسم رفقایی که هفت ـ هشت سال در یک حزب کار کرده است و لااقل در کمونیست کارگری بودن آنها تردید نداشته و( اگر هم داشته بروز نداده است) و به اعتبار تخیلات خود بی هویت نامیدن آنها، بحران هویت خویش را پیش از هر چیز نشان داده است.متأسفانه تاریخ درسهای تلخی برای همه دارد
تاریخ نگارش و انتشار 21 مارس 2012
اسماعیل ویسی: برگزاری " کنگره پنجم حزب حکمتیست که کنگره ای رسمی و قانونی " است طی هفته های آتی برگزار می شود. آیا این کنگره دارای ویژگی خاصی است؟ توقعات شما از این کنگره چه می باشد و بر چه اولویتهای لازم است، تاکید کند؟
سیف خدایاری: با تشکر از وقتی که در اختیار من گذاشتید. قبل از جواب به سؤال شما لازم می دانم همینجا از کلیه رفقایی که این کنگره را ممکن کردند و برگ درخشانی در جنبش کمونیسم کارگری منصور حکمت ثبت کردند، تشکر کنم.
در جواب به پرسش شما تلاش می کنم در سه محور اصلی تبیین و دیدگاههای خودم درباره کنگره پنجم حزب کمونیست کارگری ـ حکمتیست بیان کنم.
ویژگی کنگره ۵
کنگره پیش روی ما کنگره فوق العاده نیست. طبق روتین فعالیتهای حزبی ما، کمابیش هر دو سال یکبار کنگره حزب برگزار می شود تا افق روشن و روزآمدتری در مقابل جنبش کمونیستی و طبقه کارگر قرار دهد. اما با در نظر گرفتن بحرانی که توسط بخشی از دفتر سیاسی حزب بر ما تحمیل شد می توان گفت کنگره ویژه ای است. ویژه از این نظر که علیرغم تمام تلاشهای نارفیقانه و انحلال طلبانه بخش اقلیت دفتر سیاسی، شمار بیشتری از رهبران جنبش کمونیسم کارگری، مرعوب و منکوب این فضا نشدند و با سرسختی تمام در مقابل آن ایستادند و حزب را از انحلال نجات دادند. اگر بر کلمات انحلال و انحلال طلبی تأکید دارم، ریشه در تمام واقعیتی است که نه فقط در اقدامات مشخص بخش اقلیت دفتر سیاسی از قبیل کودتای تشکیلاتی، ایجاد فضای ساختگی تقدس بخشی به کورش مدرسی که خود با انتشار نامه " تاریخی " و نامه های بعدی، بدون تردید معمار کودتاست، تلاش برای عقیم کردن پروسه کنگره از طریق سرباز زدن ثریا شهابی از وظیفه تشکیلاتی خود، فلج کردن آپارات حزبی و ... بلکه در آجندای سیاسی طرف مقابل دیده می شود. " جنبش کمیته های کمونیستی" یا به تعبیر مناسب تر " کمیته های کمونیستی جنبشی" اسم رمز انحلال حزب بود و اسم رمز آن عملیات ایذایی از مدتها قبل در گوش حواریون خوانده شده بود. در مقابل این شکست طلبی و انحلال طلبی کمونیستهای برجسته دوران ما از طریق مکانیسم های حزبی و بکار گرفتن تمام راه حلهای قانونی و مشروع از قبیل پافشاری بر حفظ حزب و تن در ندادن به راه حلهای عقیم و ناکارآمد که علیرغم نیت پاک بخشی از عزیزان جنبش ما و سؤ نیت بخش دیگر ( بطور مشخص جبهه سوم)، برگزاری پلنوم فوق العاده ـ پلنوم دفاع از حزبیت کمونیستی، پروسه انتخابات و بالاخره تدارک سیاسی و عملی کنگره، حفط حزب و حزبیت کمونیستی را ممکن کردند. اگر تلاش سرسختانه این رفقا نبود،امروز بخش بزرگی از رهبران کمونیست به خیل کمونیستهای منفردی می پیوست که متأسفانه در پیرامون ما تعداد کثیری از آنها وجود دارد. ویژگی این کنگره در همین حفظ خانه حزب برای عزیزانی است که فلسفه زندگی خود را آزادی و برابری و رهایی بشر از یوغ استثمار و سرمایه قرار داده اند. یک ویژگی دیگر این کنگره جای خالی رفقایی است که سالها سرسختانه از کمونیسم و تحزب کمونیستی دفاع کرده و متأسفانه در فضای یأس و سلب اعتماد از رهبران این جنبش قربانی این وضعیت شدند و صندلی آنها در کنگره ما خالی است. رفقایی که به شهادت پراتیک روزمره از برجسته ترین کمونیستهای زمانه ما در محل زیست سیاسی ـ اجتماعی خود بوده اند.
توقع من از کنگره
توقع من از کنگره پیش روی جدا از توقع هر انسان کمونیست و آزادیخواه نیست. ممکن کردن این کنگره و حفظ حزب تا اینجا بخش مهمی از توقعات من را برآورده کرده است. اما بطور مشخص توقع و انتظار من از کنگره این است که کنگره به مسائل عمده جنبش کمونیسم کارگری بپردازد و پلاتفرم روشن و عملی در اختیار جنبش قرار دهد. حزب حکمتیست در دورانی از حیات سیاسی خود، میزان الحراره کمونیسم و ازادیخواهی بود. روی آوری جوانان کمونیست در دانشگاههای ایران به کمونیسم افراطی و بی تخفیف ما از سر اتفاق یا تلاش هرکولی حزب نبود. حزب و جامعه و حزب و قدرت سیاسی دو مقوله بنیادی هستند که لولای وصل شدن حزب به جامعه و مبارزه هر روزه هر انسان ازادیخواه و رادیکال در جامعه هستند. در دو ـ سه سال گذشته هم بدلیل سرکوب بی امان جنبش ما و هم بدلیل تلاطمات درونی حزب، این اقبال به حزب تا حدود زیادی تحت تأثیر قرار گرفت و می رفت که حزب ما را حاشیه ای کند ـ حزب حکمتیست باید دوباره در کانون مبارزات جنبش آزادیخواهی و برابری طلبی قرار گیرد و این امر بدون حدادی دوباره نوک پیکان حزب ممکن نیست. یادآوری این نکته ضروری است که جامعه ایران در آستانه تحولات سیاسی ـ اجتماعی عظیمی قرار گرفته که نیاز به حزب و برنامه و پلاتفرم روشن دوچندان شده است ـ کنگره اجتماعی است که بار دیگر ساعتها تنظیم می شود. انتظار دیگر من از کنگره این است که وقت خود را به فضای ناملایمی که دو ـ سه ماه پیش بروزات آن را در حزب شاهد بودیم، اختصاص ندهد. این حزب سرمایه سیاسی تئوری و پراتیک رهبران سه ـ چهار دهه از روشن ترین، منسجم ترین و سرسخت ترین رهبران کمونیسم معاصرجامعه ایران را دارد و باید سریعاً از فضای رخوت و کسادی تحمیل شده بر حزب بیرون آید. جامعه بیش از هر زمانی به کمونیسم منصور حکمت نیاز دارد و کنگره حزب را نقطه ثقل کمونیسم حکمت می داند. باید این را به جامعه ثابت کرد.
اولویت های کنگره
بالاتر تلاش کردم تصویری از کنگره ارائه دهم و اولویت های کنگره هم انعکاس این تصویر است. بحرانهای اقتصادی،سیاسی،فرهنگی جمهوری اسلامی، گلوی جامعه ایران و بطور مشخص طبقه کارگر و توده مردم زحمتکش و محروم جامعه را در چنگال شوم خویش می فشرد،خطر جنگ و حمله نظامی و سناریوی سیاهی یکی از احتمالات آینده ایران است. از سوی دیگر انقلابات خاورمیانه روحیه ضد استبدادی مردم را بالا برده است و جامعه در حال انفجار است. بدون در نظر گرفتن واقعیات سیاسی ـ اجتماعی جامعه ایران و رابطه مردم و رژیم که انتظار می رود در گزارش اوضاع سیاسی بسیار دقیق انعکاس یابد، تلاش ما بازده چندان مطلوبی نخواهد داشت. از همین منظر باید گفت ارائه پلاتفرم سیاسی ـ عملی روشن و منسجم برای طبقه کارگر ایران و کمونیستهای جامعه بسیار حیاتی است.
با تشکر از شما!
تاریخ نگارش و انتشار 18 فوریه 2012
اختلافات سیاسی حزب حکمتیست در بالاترین سطح خود ( دفتر سیاسی) در ماه دسامبر بروز پیدا کرد و به نقطه بحرانی رسید.هر ناظر آگاهی این اختلافات را فراتر از مسائل جانبی ـ تشکیلاتی می بیند و تقریباً همگان بر ماهیت سیاسی آن صحه می گذارند.شکل بروز اختلافات یعنی ادعای بخشی از دفتر سیاسی مبنی بر عدم صلاحیت و بالتبع کنار نهادن بخش دیگر و گماردن خود به عنوان رهبری حزب و تصرف امکانات حزب ( چیزیکه در قاموس جامعه کودتا نام دارد) منجر به وضعیت بحرانی شد. این وضعیت ایده آلترین شکل برای بخش اقلیت دفتر سیاسی بود ـ ایجاد بحران و تبدیل بحران به ذهنیت دسته جمعی و تلاش برای پیشبرد اهداف خود در این وضعیت بحرانی. یکی از ویژگیهای بحران، ایجاد عدم قطعیت و ناباوری است. بخش اقلیت حزب ناتوان در تبدیل کردن سیاستهای خود به سیاستهای حزب " چاره ای" جز ایجاد یک موقعیت بحرانی نمی دیدند تا در سایه بحران ـ که بحران سیاسی ـ تشکیلاتی ـ عقلانی ـ عاطفی هست ــ به اهداف خود ( جمع کردن هر چه بیشتر نیرو) برسند. نشانه های زیادی دال بر بحران آفرینی توسط بخش اقلیت وجود دارد: این بخش از حزب نه تنها به رهبری حزب باور نداشتند، خود را برای این پست کاندید نکردند، چون برای ایجاد بحران به ایجاد ناباوری در حزب نیاز داشتند و به موقعیتی نیاز داشتند که افراد بلاتکلیف و مستأصل بمانند و نتوانند تصمیم بگیرند؛ بسیج کمیته سازمانده که نامه عدم صلاحیت رهبری حزب را در تاریخ 8 دسامبر منتشر کردند و ... در نظام سرمایه داری شاهد آن هستیم که ادامه سیستم در وضعیت بحرانی هم ممکن است و هم ضروری! ضروری از آن جهت که خروج از بحران به حافظه دسته جمعی تبدیل شده و " کسی " به منشأ بحران توجهی ندارد. با در نظر گرفتن این نکات می توان گفت که بحران بخشی از اهداف اقلیت را تأمین کرده است.
پلاتفرم سیاسی ـ عملی حزب خط الرأس این اختلافات و محل تلاقی دو دیدگاه سیاسی متمایز در حزب است. برای درک محتوای اختلافات باید به محتوای این پلاتفرم توجه کرد.هر چند تلاش رفقای اقلیت این است که کمتر به محتوای سیاسی این پلاتفرم پرداخته شود و واکنش اولیه آنها به جنبه حقوقی سند ( غیرقانونی بودن آن ! ) بود و تلاش داشتند کمتر به این سند نزدیک شوند، اما اختلاف اصلی آنها بر سر محتویات این سند است که منعکس کننده اختلافات پایه ای تر می باشد. این سند بر اساس کلیه مصوبات قبلی حزب تنظیم شده و با توجه به وضعیت کنونی آپدیت شده است. در این نوشته لازم نمی بینم به تک تک بندها و مفاد این سند بپردازم. دو نکته کلیدی این سند بزعم رفقای اقلیت تغیییر استراتژی و تغییر ریل است که در این نوشته به آن اشاره ای می کنم.
مخالفت رفقای اقلیت حزب دقیقاً بر سر مفاد این سند و بویژه بخش مقدمه آن است که استراتژی حزب در آن تعیین شده است.بهانه رفقای اقلیت این بود که استراتژی حزب در این سند تغییر کرده و این در صلاحیت دفتر سیاسی نیست، اما هیچگاه اشاره نکرده اند که کدام استراتژی تغییر یافته است! استراتژی حزب در هفت سال گذشته ایجاد جامعه سوسیالیستی بوده و سرنگونی جمهوری اسلامی یکی از فازهای مهم و تعیین کننده در تحقق استراتژی ما بوده است.
حزب حکمتیست برای سازماندهی انقلاب اجتماعی پرولتاریا و ایجاد جامعه سوسیالیستی ایجاد شده است. سرنگونی فوری جمهوری اسلامی و برقراری جمهوری سوسیالیستی به جای آن امر فوری ما است.( پلاتفرم سیاسی ـ عملی )
اینجا استراتژی حزب عوض نشده است، آنچه عوض شده است استراتژی؟! بخش اقلیت دفتر سیاسی و رفقای همنظر است که سرنگونی جمهوری اسلامی را از معادلات سیاسی خود حذف کرده اند و به شکل زمختی آن را ضد رژیمی گری به حساب می آورند.
یکی دیگر از بهانه های رفقای اقلیت عبارت " تغییر ریل " در سند می باشد که بزعم آنها سند را تفسیربردار می کند. کانتکستی که این عبارت " تغییر ریل" در آن آمده هر گونه ابهامی را برطرف می کند.
وضع موجود حزب جوابگوی این رسالت نیست و بسرعت باید تغییر کند. حزب ما به تغییر ریل و دگرگونیهای اساسی احتیاج دارد تا به عنوان حزب کمونیستی دخیل در مبارزات طبقه کارگر و هدایتگر کل جنبش آزادی و برابری و رهایی انسان عروج کند.( پلاتفرم سیاسی ـ عملی)
با در نظر گرفتن اختلافات سیاسی حزب در دو سال گذشته ما شاهد آن هستیم که این حزب عملاً زمینگیر شده است. از دو سال پیش نقشه عمل و راهنمایی در دست ما کادرهای حزب وجود نداشته که طبق آن حرکت کنیم. به عنوان یکی از اعضای کمیته شهر استکهلم بارها با این وضعیت مواجه بوده ام که سیاست حزب در رابطه با فعالیت خارج از کشور چیست و در چند مورد به ابتکار خود در چند آکسیون اعتراضی شرکت کرده ایم. به قول یکی از رفقای دیگر کمیته " کار ما این شده که در جلسات مرتب خود را آرایش کنیم و کسی فکر نمی کند که بالاخره این همه آرایش برای این است که از خانه بیرون برویم و کاری بکنیم"! این بخش از سند جوابگوی این وضعیت است و استعاره تغییر ریل چیزی جز دوباره به ریل انداختن آپارات حزبی نیست که در کلیه عرصه های جنبش آزادیخواهی و برابری طلبی پیشتاز باشد.
رفیق بهرام مدرسی در نوشته ای پلاتفرم سیاسی ـ عملی را بازگشت به بستر کمونیسم بورژوایی نامیده است. من وارد سفسطه گری بهرام در این نوشته نمی شوم. مرعوب کردن و چسباندن القاب و عناوین اینچنینی برای امثال بهرام به یک ژانر سیاسی تبدیل شده است و من کمونیست را مرعوب نمی کند. من در این انتظار بسر می برم که بخش اقلیت حزب بروشنی و شفاف موضع خود را در قبال جنبش سرنگونی، حزب و قدرت سیاسی،حزب و جامعه، فعالیت حزب در خارج از کشور و ... در یک سند منتشر کنند تا جامعه ما را قضاوت کند.
تاریخ نگارش و انتشار 22 ژانویه 2012
نیجریه پرجمعیت ترین کشور و دومین اقتصاد بزرگ قاره آفریقا، در سالهای اخیر بیشتر به خاطر جنایات جریانات اسلامی حاکم بر ایالات شمالی آن، به خاطر سنگسار زنان و کشتارهای مذهبی، در مرکز توجه میدیا و اذهان عموم بود. از دو هفته پیش با اعتصابات کارگری و اعتراضات توده ای، این بار نیجریه به عنوان یک کانون گرم مبارزات طبقاتی و اجتماعی دنیای سرمایه داری، افکار عمومی مردم دنیا را به خود جلب کرده است.
روز اول ژانویه بدنبال حذف سوبسید بنزین از سوی دولت و افزایش قیمت آن از 25 سنت به 99 سنت (چیزی که رئیس جمهور آن کشور "برداشتن غده سرطانی" نامیده است)، موجی از اعتراضات طبقه کارگر و توده های محروم، کشور را فراگرفت. حذف سوبسید بنزین در راستای سیاستهای مالی سرمایه داری جهانی و در رأس آن صندوق جهانی پول می باشد که در سفر ماه دسامبر مدیران این نهاد سرمایه به نیجریه، ضمن ستایش رئیس جمهور به خاطر اجرای سیاستهای منطبق با بانک جهانی پول اعلام کرده بودند که اگر نیجریه بخواهد به حوزه کشورهای دارای درآمد متوسط وارد شود به یک شوک درمانی دردناک نیاز دارد. البته کارگران و توده های محروم جامعه، یعنی بیش از 70 درصد جمعیت 160 میلیون نفری نیجریه که با درآمد زیر دو دلار (معادل قیمت دو لیتر بنزین پیشنهادی بانک جهانی پول!) زندگی می کنند، همیشه در این شوک درمانی زندگی کرده اند. قبلاً حذف سوبسید نفت و گازوئیل در کشوری که مولدهای برقی خانگی تنها شیوه تأمین الکتریسیته مورد نیاز خانه هاست، کمر مردم را خم کرده بود اما برداشتن سوبسید بنزین شوکی بود که جهت عکس خود عمل کرد و اعتراضات خیابانی و اعتصابات کارگری گسترده بدنبال داشت. به گفته کوتی یکی از شهروندان نیجریه:
"ما مردم نیجریه با خرید مولدهای برقی به دولت سوبسید برق می دهیم؛ با حفر چاههای آب در منازل خود سوبسید آب می دهیم؛ با استفاده از سه تلفن موبایل به دولت سوبسید تلفن می دهیم چون نمی دانیم کدامیک از اپراتورهای موبایل امروز کار می کنند. سوبسید بنزین، تنها کمک هزینه زندگی ماست و نمی توانند آن را از ما بگیرند".
هشت روز اعتصاب و تهدید اتحادیه های کارگری مبنی بر توقف تولید نفت توانست عقب نشینی چشمگیری به دولت تحمیل کند و قیمت بنزین را به 60 سنت کاهش دهد. پیش بینی می شود تحرک اعتراضی توده های میلیونی و موفقیت اتحادیه های کارگری در تحمیل این عقب نشینی به دولت، از اعتراضات و اعتصابات کنونی فراتر رود و سیستم سیاسی ـ اقتصادی را به چالش بگیرد. سیستمی که مبتنی بر استثمار کار ارزان طبقه کارگر و متکی به استبداد سیاسی، سرکوب عریان و خفقان پلیسی تمام عیار است. برای مقابله با تداوم اعتراضات کارگران و مردم در آخرین ساعات روز چهارشنبه هیجدهم ژانویه، نیروهای نظامی دولت نیجریه به حالت آماده باش درآمده اند.
حذف سوبسیدها و "آزاد شدن" منابع مالی به بهانه سرمایه گذاری زیربنایی و تحول اقتصادی در نیجریه، داستان کمابیش آشنایی است که طبقه کارگر و محرومان جامعه، بخصوص ظرف این چهار سال بحران اقتصادی سرمایه داری جهانی، در بیشتر کشورها تجربه کرده اند. واقعیت مسأله چیزی جز انباشت سود بیشتر از کانال استثمار کار ارزان کارگران زیر حاکمیت استبداد و خفقان عریان، و نتیجتا تمرکز بیشتر سرمایه مالی و ثروت بیکران در دست اقلیت سرمایه دار حاکم بر سرنوشت طبقه کارگر نیست، ثروتی که توسط نیروی کار ارزان طبقه کارگر تولید میشود اما سهم خود طبقه کارگر از آن، مثل همیشه و هرجا ادامه فقر و محرومیت و سهم ناچیزی از ثروت جامعه بوده است. فساد سیاسی ـ اداری نیجریه نمی تواند توجیه گر فقر و محرومیتی باشد که این کشور پردرآمد را به یکی از بزرگترین زاغه نشینان جهان تبدیل کرده است.
نزدیک به یکسال پیش دولت بورژوایی حاکم بر ایران نیز در راستای انباشت سود بیشتر برای سرمایه در ایران و در هماهنگی با سیاستهای سرمایه جهانی، نظیر همین سیاست دولت بورژوایی نیجریه را به اجرا گذاشت و با حذف یارانه ها از منابع انرژی و پرداخت درصدی از درآمد آن به عنوان "هدفمندی یارانه ها" دست به تحمیل بار سنگینتر گرانی و فقر و فلاکت گسترده تر بر دوش طبقه کارگر و توده های محروم جامعه ایران زد. بحران سیاسی ـ اقتصادی بورژوازی حاکم، تنگناهای منابع مالی، احتمال حذف مبالغ پرداختی یارانه ها و افزایش قیمت ها وضعیتی است که جامعه ایران در یک سال گذشته بیشتر از پیش با آن روبرو شده است. این عرصه کشمکش طبقاتی و اجتماعی کارگران و محرومان جامعه با جمهوری اسلامی خواهد بود. هر درجه از موفقیت در این کشمکش ها در گرو سازمانیافتگی صف مستقل طبقه کارگر در خط مقدم تحرک توده های معترض جامعه خواهد بود.
تاریخ نگارش و انتشار 21 ژانویه 2012
بخش دوم
بخش اول را در نشریه خاک شماره 5 بخوانید
مقاله اي درباره ميراث برباد رفته چپِ ايتاليا
پری اندرسون
ترجمه: سیف خدایاری
تاریخ پس از جنگ ایتالیا کاملاً بی شباهت به آلمان بود ـ جاییکه هیچ اثری از مقاومت توده ای وجود نداشته است. [در آلمان ] نازیسم هم به واسطه جنگ نظامی تمام عیار و هم با ریشه کن کردن نیروهای هم پیمان از بین رفته بود. فاشیسم در جمهوری فدرال، هرگز نتوانست دوباره سر بلند کند. اما در ایتالیا جنبش مقاومت خودش را وقف ایدئولوژی ـ میهن پرستانه ـ ضد فاشیسم کرده بود که بیان رسمی آن ( که حزب کمونیست در رأس آن بود) در همه جا دنباله های واقعی فاشیسم را هم به مثابه میراث قوانین و مقامات و هم به عنوان جنبش و آیینی باز لاپوشانی کرده بود. حزب فاشیست دوباره خودش را تحت نام ام.اس. آی احیا نمود و دوباره در کرسیهای پارلمان نشست و نهایتاً توانست تحت رهبری لیدرش جورجو آلمیرانته در دستگاه جا خوش کند.آلمیرانته با تمجید از قوانین ضد سامی موسولینی در سال 1938 به همپالکیهایش گفته بود“ راسیسم تابحال عظیم ترین و شجاعانه ترین طریق بازتعریف ایتالیا بوده است“ و در سال 1944 هنگامیکه موسولینی توسط آلمانیها به شمال ایتالیا منتقل شد تهدید کرد که اگر آنها نام وی را در لیست جنگجویان جمهوری سالو قرار ندهند از پشت ضربه خواهند خورد.در دهه 1980 وقتی آلمیرانته مرد، بیوه تولیاتی در شمار تشییع کنندگان او بود.اکنون وارث آلمیرانته،جان فرانکو فینی سخنگوی مجلس نمایندگان و جانشین احتمالی برلوسکونی می باشد.
فراتر از رسوایی آشکار این روند،آنچه که بیش از همه نفرت آور است سهم حزب کمونیست در خودتخریبی و بی خاصیت نمودن خویش است.زمانیکه حزب کمونیست این شانس را داشت که با فرو بردن شمشیر ضد فاشیسم، دمکرات مسیحیها را تضعیف کند و راهش را از قوانین ارتجاعی که در خدمت رژیم موسولینی بود جدا کند، حزب کمونیست عکس این عمل کرد و با همکاری با رژیم دمکرات مسیحی تا سرحد نرمی یک اسفنج به آنها کمک کرد تا خود را به عنوان نیروی مسلط کشور تحکیم بخشند.حزب کمونیست با انجام چنین کاری به سادگی موجب متحد شدن بلوک محافظه کار تحت فرمان روحانیون شد که نتیجه آن بستن دربهای قدرت بروی خود تا ابد الدهر بود.در این رسوایی، اقدام حزب کمونیست فاقد هر گونه توجیه بین المللی بود. ممکن بود در ایتالیای پس از جنگ انقلاب خط خورده باشد اما تا سال 1946 نیروهای ائتلاف به ناچار کشور را ترک کرده بودند و نقشی در متوقف کردن روند تطهیر سازی فاشیسم نداشتند. دِ گاسپری با استفاده ازساده لوحی تولیاتی آنچنان جلو رفته بود که فشارهای بیرونی کاری از پیش نمی برد.این هم ریشه در استراتژی ای داشت که تولیاتی از گرامشی دریافته بود و توسط کروچه و استادان وی بسط یافته بود. گرامشی در خصوص کسب قدرت سیاسی نوشته بود که [این امر] مستلزم دو نوع استراتژی است که اصطلاحات آن را از تئوری نظامی برگرفته بود: جنگ موقعیت( war of position) و جنگ مدبرانه (vr eunoema fo war). نبرد خندق یا محاصره و در مقابل آن حمله فعالانه.انقلاب روسیه نمونه بارز شیوه دوم بود.انقلاب در غرب برای دوران مهمی مستلزم اولی بود. حزب کمونیست تحت رهبری تولیاتی با رقیق کردن ایده گرامشی مبنی بر هژمونی و تبدیل آن به جنبش وفاق عامه و تطبیق آن با جامعه مدنی، تصور خود از استراتژی سیاسی را به جنگ موقعیت،فراگیری تدریجی تأثیر بر جامعه مدنی، کاهش داد به گونه ای که جنگ مدبرانه ـ کمین کردن،حمله ناگهانی،حمله غافلگیرکننده،دستگیری دشمنان طبقه یا کسب قدرت ناگهانی،دیگر در غرب کاربردی ندارد.در سال 1946ـ47 دِ گاسپری و همکارانش این اشتباهات را مرتکب نشدند.
در 1948 جنبش پرشور لیبراسیون شکسته شده بود. جنگ سرد، شکست انتخاباتی را به دنبال خویش آورد و این بیست سال پیش از موجی دیگر از عصیان سیاسی بود که در ایتالیا اوج گرفت.در دوران جدید نسل عصیانگر آخر دهه شصت آغوش خود را بروی دانشجویان و کارگران جوان باز کرد و این وضعیت در ایتالیا عمق بیشتر و دورانی طولانی تر از همه جای اروپا داشت. [ هر چند ]حزب کمونیست تحت فرمان جانشین تولیاتی،لویجی لونگو،که بیشتر یک رزمنده بود تا یک دیپلمات، به اندازه حزب کمونیست فرانسه نسبت به شورش جوانان عکس العمل منفی انجام نداد اما او هم خلاقانه جواب نداد و ناتوان از ارتباط با فرهنگ اعتراضات خیابانی که در آن بالا و پایین ـ مارکسیست های کلاسیک و دارای پیشینه بلشویکی و فرهنگ گرافیتی شرکت داشتند و نیز ناتوان از ترمیم ایده های استراتژیک خود بود که روز بروز ایستا تر می شد.وقتیکه به ناگزیر اپوزیسیون انتقادی از درون حزب کمونیست در هیأت گروه مانیفست تشکیل شد ـ گروهی که اصالتاً بیشتر گرامشی وار به نظر می رسید و دارای ذکاوت سیاسی بیشتری از اپرایسمو بود، حزب کمونیست هیچ فرصتی را برای اخراج آنها از دست نداد.
تکفیر گروه مانیفست بر سر تهاجم شوروی به چکسلواکی شروع شد که مانیفست بدون هیچ ملاحظه ای آن را محکوم نمود.اینجا علاوه بر شکلبندی بومی ایده آل گرای کمونیسم ایتالیا دلیل دیگری زیر تداوم رخوت استراتژیک آن خوابیده است.هر چند حزب کمونیست از سایر جنبه ها انعطاف پذیر بود اما از نظر ساختار درونی و پیوندهای بیرونی اش با دولت شوروی، استالینیست باقی ماند.خیراندیشان لیبرال حزب ـ که طی سالیان دراز تعدادی از آنها را داشته اندـ نومید از حاکمیت تک حزبی و بی حال دمکرات مسیحی دوباره از میانه روی قابل ملاحظه حزب کمونیست ایتالیا در خانه خود ابراز تحسین کردند و با این وجود آنها غضبناک بودند که چرا باید این سابقه درخشان را با پیوندهای خود با اتحاد جماهیر شوروی بی خاصیت کنند و نیز چرا باید با نرمهای سازمانی که از پس آن می آید، توافق کنند.در واقع این دو از نظر ساختاری در هم تنیده بودند. از سالرنو به این سو،میانه روی حزب کمونیست هزینه ای برای ارتباطش با مسکو بود و نه در تقابل با آن.چون همیشه می شد آن را با قرابت شک برانگیزش با سرزمین انقلاب اکتبر متهم کرد و حزب کمونیست می بایستی بارها و بارها بیگناهی خویش را به هر خواسته ای مبنی بر رقابت که مدل بسیار چشمگیر تغییر بود اثبات کند.بار گناه منتسب به آن و تقاضای برائت به دنبال هم می آیند. دست راستی ترین سخنگوی حزب، جورجو آمندولا، هشدار داد که وی مخالف هر گونه تسامح با شورش دانشجویی است وی در حالیکه برای تعطیلات خانوادگی اش به بلغارستان رفته بود، مکانیسم های این دوالیته را تجسد بخشید.
حزب کمونیست ناتوان از رهبری کردن یا گسترش شورشهای اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد، بار دیگر به دمکرات مسیحی ها روی آورد با این امید که دمکرات مسیحی راهش را تغییر دهد و آماده همکاری با حزب کمونیست برای اداره کشور شود.کاتولیسیم و کمونیسم در یک ” توافق تاریخی“ متحد شدند تا از دموکراسی ایتالیا در مقابل خطرشرارت و وسوسه های مصرف گرایی محافظت کنند.برلینگور اندکی بعد از اینکه در سال 1973 ریاست حزب را بر عهده گرفت با پیشنهاد این توافق،مورد شیلی را مد نظر قرار داشت که در آن آلنده به تازگی برکنار شده بود وبه مثابه هشداری بر جنگ داخلی که در خطر انفجار بود.در آن دوران چپ های کمونیست و سوسیالیستها با هم ترکیب شده بودند و فقط بر اساس اکثریت عددی در انتخابات ،سعی در حکومت بر کشور داشتند.بحث های کمتری را می توان این چنین آشکار فریبنده یافت. هیچ نشانه ای از جنگ داخلی در ایتالیا وجود نداشت جاییکه حتی حادثه خشونت باری روی داده بود ـ بمبی که توسط تروریست های دست راستی در میدان فونتانا در سال 1969 در میلان منفجر شد بدترین نمونه بود،اما تأثیر اندکی بر حیات سیاسی در کشور گذاشت.اما به محض اینکه حزب کمونیست به استقبال دمکرات مسیحی ها رفت،گروههای انقلابی چپ که از عصیان جوانان سر بر آورده بودند پیش بینی پیدایش استقرار سیستم پارلمانی تک قطبی نمودند، دولتی بدون اپوزیسیون و گروههای انقلابی چپ مستقیماً در مقابل آن قرار گرفتند. اولین حمله های سهمگین بریگارد سرخ، سال بعد شروع شد.
اما سیستم سیاسی در خطر نبود.انتخابات سال 1976 که در آن حزب کمونیست خوب درخشید کاملاً آرام بود. دمکرات مسیحی ها سخاوتمندانه پشتیبانی کمونیست ها از دولت به اصطلاح ” همبستگی ملی ” تحت فرمان جولیو آندروتی را بدون تغییر سیاست ها و اعطای هیچ مقام وزارتی به حزب کمونیست پذیرفتند. قوانینی که بتدریج از آزادیهای مدنی می کاست در حال عروج بود.دو سال بعد بریکاردهای سرخ معروف ترین رهبر دمکرات مسیحی ها، آلدو مورو، را در رم دستگیر نمودند و خواهان مبادله زندانیان سیاسی خود با وی شدند. در طول 55 روز اسارت، مورو نگران از اینکه ممکن است حزبش او را رها کنند مرتباً نامه های جانسوز به همکاران خود می نوشت و این نامه ها منجر به تهدید های آشکار علیه آندروتی شد. در این بحرانها حزب کمونیست بار دیگر از خود نه اومانیسم نشان داد ونه توانست افکار عمومی را به خود جلب نماید.آنها داغتر از رهبری دمکرات مسیحی ها هر گونه مذاکره مبنی بر تضمین آزادی مورو را تقبیح می کردند چیزیکه می توان فهمید پاره شده بود.
مورو حسب المقرر سرنوشت خویش را بازیافت. به او اجازه داده شد تا زنده بماند. بازگشت وی قطعاً انشعاب دمکرات مسیحی ها و شاید پایان کار آندروتی را به دنبال داشت. هزینه نجات وی ناچیز بود.بریگاردهای سرخ گروه کوچکی که از هر جهت عینی تهدیدی چشمگیر برای دموکراسی ایتالیا نبود به سختی می توانست با آزادی تعدادی از اعضایش قویتر گردد. کسانی که از لحظه آزادی شان مرتباً تحت مراقبت پلیس بوده اند.این ایده که اعتبار دولت نمی توانست از این تسلیم جان بدر برد تا اینکه در پکاه چنین تصمیمی هزاران تن از تروریستهای جدید سر بر می آورند چیزی بیش از هیستری مورد علاقه [حزب کمونیست ]نبود.سوسیالیست ها این را تشخیص دادند و برای مذاکره شروع به جدل نمودند و کمونیست ها ،دایه مهربانتر از مادر، نگران از اثبات اینکه آنها ملایمترین دیوار در مقابل دولت هستند،برای نجات یک تن فداکاری کردند و به بیهودگی قصاص آنها را نجات دادند.دمکرات مسیحی ها هیچ تواضعی از خود نشان ندادند.بعد از اینکه آندروتی از آنها استفاده کرد ـ کسی که از نظر موقعیت شناسی استادتر از خودِ دِ گاسپری بودـ آنها را خوار کرد.در انتخابات 1979 حزب کمونیست یک و نیم میلیون رأی از دست داد و دوباره دچار سرماخوردگی شد.“ توافق تاریخی“ غیر از رفع ابهام از رأی دهندگان و ضعیف شدن پایگاه حزب ثمره ای نداشت. وقتیکه سال بعد برلینگر کارگران فیات را که در معرض اخراج دسته جمعی بودند، فراخواند تا میادین کار را اشغال کنند، گوش شنوایی برای درخواست او وجود نداشت. آخرین آکسیون بزرگ یک مرکزصنعتی که حزب تاکنون در آن دخالت کرده بود بسرعت در هم شکسته شد.
پنچ سال پیش جووانی سارتوری که بطرز تلخی سیاستهای کشور را منعکس می نمود،خاطرنشان کرد که گرامشی حق داشته بین جنگ موقعیت و جنگ مدبرانه تمایز قائل شده است.رهبران بزرگ ـ چرچیل یا دوگل ـ نیاز به جنگ های مدبرانه را فهمیده بودند. در ایتالیا سیاستمداران فقط جنگ موقعیت را فهمیده اند.سارتوری خودش همواره فکر کرده است که عنوان کتاب مشهور اورتگا گاست به نام اسپانیای بی مهره بیشتر درخور ایتالیا می باشدکه در آن ضد رفرمیها، سنت های عمیقی از همرنگی، تهاجمات دائمی خارجی و نبردهایی که موجب شده ایتالیایی ها استاد جان در بردن از آنها از طریق دو لاشدن در برابر دشمن شده اند، ایجاد کرده است.ایتالیا به خاطر فقدان نخبگان بی دل و جرأت کشوری است بدون یک استخوان در بدنش.سارتوری الکی حرف نزده است.افراد مورد اشاره او، طبقه سیاسی ای است که وی توصیف کرده است.فعلاً حزب کمونیست رفته و برلوسکونی در قدرت است و اهداف اصلی وی روشن است.محافظت از خود و امپراطوری اش در مقابل قانون.قوانین شخصی طی شده از پارلمان و قرار گرفته روی میز رئیس جمهور برای تضمین هر دو.مقام ریاست جمهوری در ایتالیا مقامی کاملاً افتخارآمیز نیست.کویرناله ( کاخ ریاست جمهوری ـ م )نه فقط نخست وزیر را معرفی می کند، که باید به تصویب پارلمان برسد، نیز می تواند اعتبار نامه را از وزرا برگیرد و از امضای قوانین امتناع ورزد.در سال 2003 متصدی کویرناله بانکدار سابق کارلو آزلیو چامپی ، سوگلی چپِ میانه بود که از زمان جمهوری اول برای اولین بار در رأس قرار گرفته بودند، او در دوران پرودی وزارت تجارت را عهده دار بود و اکنون سناتور حزب دمکراتیک می باشد.
چامپی با خونسردی، لایحه استثنایی را به امضا رسانید که نه فقط چنگ انداختن برلوسکونی به تلویزیون را مستحکم نمود بلکه او را از تعقیب قانونی مصون نگهداشت.مصونیتی که خود چامپی نیز از لحظه ای که پای آن امضا گذاشته، به عنوان رئیس جمهور در آن ذینفع بود. بیرونِ کاخ ریاست جمهوری، درخواستهای عاجزانه افراد شمع بدست در خیابان بود که از وی استدعا می کردند که لایحه را امضا نکند.اما وارثان کمونیسم هیچ اعتراضی نکردند. در واقع پیش نویس لایحه مصون بودن نخست وزیر از تعقیب قانونی از میان دسته چپِ میانه برخاسته بود. دست اندازی در مطبوعات فراتر از قانون بود،[اما] رئیس جمهور که بر اساس قانون اساسی می بایستی قدرت برتر به شمار رود و با تمامی حرمت با آن رفتار شود، مورد سؤال قرار نمی گرفت. در سطح ملی فقط یک صدای مؤثرعلیه چامپی شنیده شد که اگر چه غم انگیز نبود اما سوزناک بود. اعتراض از جانب سارتوری بود که در کسوت یک لیبرال محافظه کار در انظار عموم به چامپی گفت اگر از این پس عمری باقی باشد، عنوان تحقیر آمیز خرگوش را به خاطر بزدلیهایش یدک خواهد کشید.
امروزه در کاخ ریاست جمهوری، جورج ناپولیتانو یک کمونیست سابق ـ رهبری راست ترین جناح در حزب کمونیست پس از مرگ آمندولا نشسته است.تا زمان انتخاب ناپولیتانو،قانون مصونیت از تعقیب همواره از جانب دادگاه قانون اساسی رد شده بود. اما وقتیکه لایحه در یک بسته بندی جدید ارائه شدـ که می توان گفت بعد از مد لیسبون ـ مفاد همان لایحه از سوی اکثریت[ جناح ] برلوسکونی، رئیس مذاکرات پسا کمونیسم در سنا، در پارلمان تصویب شد، که مخالفت کردن با آن بسیار بعید به نظر می رسید،لایحه توضیح داد که حزب دموکراتیک در اساس مخالفی ندارد هر چند شاید در مجلس جدید این مخالفت ابراز شود.ناپولیتانو برای چنین تشریفاتی وقت نداشت و لایحه را از اولین روزی که بدستش رسید امضا نمود. بار دیگر تنها صدای تقبیح این رسوایی از سوی لیبرالها و افراد غیرسیاسی،سارتوری و دسته ای از آزاد اندیشان برخاست که فوراً مورد نکوهش مطبوعات حزب دموکراتیک و نیز اطاعت حزب رفوندازیون کمونیست قرار گرفت که خواهان احترام گذاشتن به رئیس جمهور بودند. این چنین است چپِ بی مهره یِ ایتالیای امروز.
نیروهای قدرتمند تاریخی [ از قبیل] پایان تجربه شوروی،انقباض یا از هم پاشیدگی طبقه کارگر سنتی،تضعیف دولتهای رفاه،گسترش رسانه های تصویری وافول احزاب سیاسی در همه جای اروپا وضعیت سختی به چپ تحمیل کرده است و هیچ جا شکل خوبی به جا نگذاشته است. سقوط کمونیسم ایتالیایی از این نظر داستان گسترده تری است که مرز سانسور را در هم می نوردد.با این وجود هیچ کجا چنین میراث پر ابهتی این گونه به طور کامل بر باد نرفته است.حزبی که از جانب دِ گاسپری و آندروتی فریفته شد و ناتوان از حاشیه ای کردن فاشیسم یا انشقاق روحانیت بود با این وجود صرفنظر از تقصیر استراتژیک ،هنوز نیرویی در حال گسترش بود و دارای اعتبار چشمگیری بود.وارثان حزب در عین آگاهی کامل از اینکه برلوسکونی کیست و آنها چه می کنند با وی کنار آمدند و هیچ رگه ای از اعتذار نشان ندادند.اکنون ادبیات عظیمی از افشاگری بیرون و درون ایتالیا علیه برلوسکونی وجود دارد که از جمله می توان به سه تحقیق دست اول در انگلستان اشاره کرد.اما زننده است که چگونه دروضعیت اینگونه درمانده ای، چپِ میانه به کمک وی می شتابند تا پرونده اش تمیز شود و قدرتش محکمتر شود. همدستی رؤسای جمهور در همکاری پی در پی برای قرار دادن برلوسکونی و خودشان در ماورا قانون چیزی غیرعادی نیست اما تعجب در گونه ای از الگوی همیشگی در وارثان کمونیسم ایتالیایی است که به برلوسکونی اجازه می دهد امپراطوری رسانه ای اش را حفظ و بسط دهد، شگفتی در بی اعتنایی به آنچه در قانون می گذرد؛ در بالا نبردن انگشت اعتراض به منظور دخالت در نزاعهای مورد علاقه وی، جستن فرد دست راست وی و چندین جنایتکار میلیونر دیگر از زندان و جستجوی مداوم برای معاهدات انتخاباتی با وی به قیمت هر اصل دموکراتیک با هدف انتفاع شخصی و در پایان تمام این موارد، آنها نه فقط به مانند اسلاف خود دست خالی برگشته اند بلکه نهایتاً از نظر وجدان و عقل نیز خالی تر برگشته اند.
در ادامه اسکاندال تشکیلاتی جمعی از رفقای دفتر سیاسی حزب کمونیست کارگری ـ حکمتیست و کنار نهادن کلیه موازین حزبی از سوی آنان و درادامه ناکام ماندن در قاپیدن وجدان و شرافت سیاسی کمونیستهای عراق و کردستان و در ادامه دست و پا زدن در تالاب بحرانی که خود آفریده اند، تازه ترین برگ اسکاندال آنها یعنی فراخوان به کنگره ای بدون موازین حزبی رو شده است. چنین "کنگره ای" عاری از هر موازین حزبی است و تنها نامی که می تواند بگیرد،" کنگره انحلال" است.
حزب کمونیست کارگری ـ حکمتیست با موازین و هرم قانونی اش پابرجاست. این حزب دارای کمیته مرکزی است که اکثریت اعضای آن درخواست پلنوم کرده اند و این پلنوم باید به تصویب دبیر کمیته مرکزی حزب، رفیق ثریا شهابی برسد. هیچ عذر و بهانه ای برای رد آن وجود ندارد، مگر کنار نهادن وجدان و شرافت فردی و سیاسی ـ چیزی که از رفیق ثریا شهابی بسیار بعید بنظر می رسد. به عنوان یکی از کادرهای حزب کمونیست کارگری ـ حکمتیست، ضمن دفاع از موجودیت حزب و اعلام پایبندی به موازین حزبی، فراخوان چنین کنگره ای را تقبیح نموده و در خیمه شب بازی رفقای انحلال طلب شرکت نخواهم نمود.( در واقع هم طبق آیین این خیمه شب بازی مشمول آن نخواهم بود، چون در کنگره چهارم به دلیل مشکلات پاسپورت نتوانستم در کنگره شرکت کنم).
زنده باد حزب حکمتیست
28 دسامبر 2011
در نوشته قبلی ام به فرم و محتوای اختلافات سیاسی حزب کمونیست کارگری ـ حکمتیست پرداختم. در این نوشته سعی می کنم به عکس العمل های متفاوت و برخورد مناسب با آن بپردازم. از آنجا که پرداختن به تمام عکس العمل ها و برخورد به این اختلافات نه ضروری است و نه در حوصله این متن می گنجد، تلاش می کنم در دو دسته کلی و چند زیر دسته به این موضوع بپردازم.
مخالفان حزب
منظور من از مخالفان حزب در اینجا دشمنان طبقاتی ما یعنی جمهوری اسلامی و نیروهای بورژوا ـ ناسیونالیست نیست. قطعن آنها از هر آسیبی که به کمونیسم و در اینجا به سرسخت ترین بخش جنبش کمونیستی وارد شود، خوشحال خواهند بود. بیشترمنظور من جریاناتی است که در سی و دو سال گذشته تاریخ مشترکی با این حزب داشته اند. بیشتر این جریانات به دو دلیل از تحولات درون این حزب خوشحال هستند. یکی اینکه تصور می کنند ضعیف شدن این نیرو به آنها نیرو می بخشد و دیگر اینکه می خواهند با نشان دادن اختلافات و " بحران" در حزب حکمتیست، انسجام و " اوکی " بودن خود را به جامعه نشان دهند. در اینجا لازم است اشاره کنم که اختلافات سیاسی حزب حکمتیست ( بدون اینکه اشکال تاکنونی بروز این اختلافات را تأیید کنم) نشان از زنده بودن و سرحال بودن این حزب دارد. این حزب از بدو تأسیس وظایف سنگین و انتظارات ماکروی پیش پای خودش گذاشته است و به همین میزان روی لبه تیغ توجه جامعه قرار دارد و خلاف بسیاری از احزاب و جریانات سیاسی حرکت کرد.در جای دیگری می توان به کارنامه این حزب در هفت سال گذشته پرداخت. این حزب می تواند مانند بسیاری از احزاب و گروهها درون خلسه ایدئولوژیک حول چند مناسک و پارچه های قرمز جا خوش کند و در آرامش کاذب به زیست خود ادامه دهد. می تواند کمونیست دترمنیست باشد و منتظر " حکم تاریخ " بود تا گذار به کمونیسم را متحقق کند. می تواند یک حزب پروپاگندیست باشد وهر روز از کمترین نسیمی،سونامی " انقلاب" بسازد ـ البته که هیچکدام از اینها نمی تواند باشد! مخالفان پنهان یا نیمه آشکار حزب که در سی و چند سال گذشته تاریخ مشترکی با این حزب دارند را می توان بر اساس انشعابات دسته بندی کرد و موضع هر کدام را در اظهارنظرهای غیر رسمی آنها دید. خیلی طبیعی است که دوباره برای طیف وسیعی از ناسیونال چپ ها و شبه چپ ها فضایی باز شده است تاعصای زنگاربسته نفرت از کمونیسم کارگری را بار دیگر در تاریکی مشمئزکننده خود تکان دهند و مسئولیت شکست ها و ناکامی های خود را به اتفاقاتی چون تشکیل حزب کمونیست ایران، دادن کومله به " فارس ها" و دهها حکایت مشابه گره بزنند. باز هم خیلی طبیعی است که نوستالژی روزهای خوش دوران کمونیسم کارگری و احساس غبن انشعاب سال 2004 بهانه ای شود تا شیطان سازی از حزب حکمتیست مد شود و با گرفتن پز حق به جانب و سمپاتی به بخشی از حزب، منتظر گرفتن ماهی از آب گل آلود کنونی شوند. در اینجا فرصت پرداختن به عکس العملهای گوناگون و اظهارنظرهای متفاوت آنها نیست، اما به عنوان یکی از کادرهای این حزب ، تاریخ تاکنونی این حزب را واقعی و سیاسی دانسته واین اختلافات مانع گرفتن قطب نمای مبارزه سیاسی ـ طبقاتی از من نشده است.
موافقان حزب
در اینجا منظوراز موافقان حزب، همه ی اعضا و کادرهای حزب ودوستداران حزب و بویژه احزاب کمونیست کارگری عراق و کردستان می باشد که بدرستی سرنوشت سیاسی خود را به سرنوشت سیاسی این حزب گره زده اند.در این طیف شاهد واکنش های متفاوتی هستیم. تحولات اخیر حزب به جز تعداد مشخصی از اعضا و کادرهای سیاسی حزب که مستقیماً در جریان مباحثات بوده اند، برای همه ایجاد شوک و بهت نمود. کمتر کسی باور می کرد که در این حزب با تز " تعدد نظر و وحدت اراده" در مدت زمان کوتاهی، تفاوت دیدگاههای سیاسی به این مرز برسد.البته با وجود یک قطب نسبتاً متمرکز حول دیدگاههای دو سال اخیر رفیق کورش مدرسی،انتخاب برای بخشی از حزب که مستقیماً تحت اتوریته این دیدگاه بوده اند، انتخاب این دیدگاه و خط برای آنها انتخابی از قبل بوده و با آمادگی کامل پا در این عرصه نهادند. در مقابل این خط، تعدادی از رفقای دفتر سیاسی و کمیته مرکزی قرار دارند که" خط " خود را به صورت پراکنده و غیر منسجم در پلنوم ها و جلسات دفتر سیاسی این دیدگاه را به چالش کشیده اند و توانسته اند اکثریت کمیته مرکزی و دفتر سیاسی را داشته باشند. انتخاب سیاسی برای این بخش از رفقای حزب نیز پیچیده نبوده است. برای بخش وسیعی از اعضا وکادرهای حزب که در جریان این مباحثات نبوده اند و سرنشینان کشتی بوده اند، انتخاب و عکس العمل پیچیده تر و سخت تر بوده است. علاوه بر این بخش وسیعی از دوستداران حزب و مشخصاً رفقای احزاب کمونیست کارگری عراق و کردستان در پروسه پیچیده تری در مقابل این " بحران" قرار گرفتند. عکس العمل طبیعی و اولیه این رفقا، حفظ حزب به هر قیمت ممکن بود و بدون آنکه به محتوای این اختلافات فکر کنند با شیوه ای محافظه کارانه و تا حدی جانبدارانه وارد میدان عمل شدند. جانبداری آنها نیز از یک بخش دفتر سیاسی یا حزب از روی انتخاب سیاسی نبوده و صرفاً تحت تأثیر اتوریته بوده اند. برای مصداق این ادعا می توان به شیوه برخورد احزاب کمونیست کارگری عراق و کردستان به تحولات خاورمیانه و مشخصاً کردستان عراق در فوریه و مارس 2011 اشاره کرد که تلاش کردند برای بدست آوردن هژمونی در جامعه ( بدور از سیاه سفید کردن طبقاتی جامعه) وارد عرصه شوند که این سبک کار در تقابل کامل با " خط " کورش قرار دارد که تلاش می کند مبارزه طبقاتی را صرفاً با کارگر پرولتر صنعتی و در محیط کار پیش برد.
برخورد مناسب
وضعیت کمونیسم کارگری و توازن قوای نامساعد، مانع از آن شده است تا در فضای سیاسی آرام و " سالم "، اختلاف نظرها و دیدگاههای متفاوت را پیش برد. وحدت حزب به هر قیمت ممکن و ـ بدور از قضاوت بر سر ماهیت سیاسی آن ، صورتی دیگر از حزب تعدد نظر و وحدت عمل است که جزو داده های حزب حکمتیست بوده است. ترس از فروپاشی حزب در چند سال گذشته مانع از آن شده است که دیدگاههای مختلف روی پای خود، رودرروی هم قرار گیرند و با نقد تند و تیز تکلیف خود را معلوم کنند. به همین سبب قرار گرفتن در این متن برای هیچیک از طرفها آسان نبوده است و درجه ای از سردرگمی و ناروشنی بوجود اورده است. این به نسبت دوری و نزدیکی با حزب و تحولات ان متغیر بوده است.
علیرغم تمام این زمینه ها، برخورد مناسب با این رویدادها صورت نپذیرفت. اقدام 5 نفر از رفقای دفتر سیاسی در کنار نهادن موازین حزبی ـ صرفنظر از اقدامات غیر رسمی و منش غیرکمونیستی آنها بعد از پلنوم 22 ـ یعنی " خلع " قدرت از بخش دیگر دفتر سیاسی با هیچ توجیه و بهانه ای پذیرفتنی نیست. مشروعیت یا عدم مشروعیت پلاتفرم، مشکلات محتوایی پلاتفرم بزعم رفقای" اقلیت" هیچ توجیهی برای کودتا در این حزب نیست. پیامدهای بعدی این کودتا یعنی مصادره خزانه داری حزب، در اختیار گرفتن سایت ها، حمایت تام رفیق کورش مدرسی از این کودتا، بی مبالاتی دبیر کمیته مرکزی در فراخوان کنگره و مختل شدن آپارات حزبی نیز همه و همه صحنه های تأسف بار این کودتا می باشند. هر انسان منصفی که قصد دخالت و عکس العمل به این رویدادها را داشت باید بدون قید و شرط و بدون محافظه کاری این اقدامات را محکوم می کرد. اگر حزب به بهانه پلاتفرم سیاسی ـ عملی حزب از کارکرد متعارف خود خارج شده بود ـ که بزعم من چنین نیست ـ باید همه ی تلاشها و دلسوزیها صرف به کار انداختن موازین حزبی برای برگشت به روال عادی حزب صورت می گرفت. دخالتگری کدخدامنشانه و کوبیدن بر طبل تقصیر " هر دو طرف" مانع از آن شد تا اساسنامه و موازین حزبی برای بازگشت حزب به ریل خود بکار گرفته شود.البته با مشاهده دقیق حرکت رفقای " کودتا" هیچ شکی نیست که آنها راه خود را انتخاب کرده و کاملاً سیاسی ـ با در نظر گرفتن تمام ابزارهای دیپلماتیک و آغشته به پوپولیسم و دماگوژیک ـ پیش می بردند و ملزومات آن را نیز فراهم کرده بودند. اما دخالت بدور از ملاحظه کاری و محافظه کاری و بدور از اتوریته افراد کمک می کرد این پروسه محتوای سیاسی شفاف تر و روشن تری داشته باشد و در نتیجه انتخاب سیاسی برای افراد کمابیش دور از کانون تحولات آسانتر و آگاهانه تر صورت گیرد.قطعاً این رویدادها، علیرغم نتایج تلخ و تأسف آورش تجربه مفیدی برای تحزب کمونیستی بدنبال می آورد که اولین ثمره آن کنار نهادن اتوریته مطلق یک فرد و تدقیق موازین حزبی و دخالت مؤثر کادرها و اعضای حزب در سرنوشت سیاسی خود می باشد.
تاریخ نگارش 31 دسامبر 2011
در روزهای اخیر شاهد رویدادهای مهمی در حزب حکمتیست هستیم که علاوه بر کادرها و اعضای حزب،مشغله بسیاری از کمونیستهای ایران و عراق شده است. در اینجا از بار عاطفی این رویدادها صرفنظر می کنم و به عنوان یکی از کادرهای این حزب مشاهدات و درک خود از این رویدادها را در دو مقوله فرم و محتوا بیان می کنم.
فرم
روز چهاردهم دسامبر 5 تن از اعضای دفتر سیاسی حزب در بیانیه ای و در اقدامی مغایر با پرنسیپ های یک فرد سیاسی با اعلام خویش به عنوان دفتر سیاسی، بخش بزرگتر این ارگان و رهبری حزب را "عزل" نمودند . بهانه این اقدام در ظاهر مخالفت با پلاتفرم سیاسی ـ عملی رهبری این حزب است که چند روز قبل منتشر شده بود. ناگهان در دستگاه فکری رفقای " انقلابی" ما و در یک وضعیت تراژدی ـ کمیک، قانون جای گوساله سامری را می گیرد ورفقا در هیأت شاکی و مدعی العموم و قاضی و دادستان و همه جا را به دادگاه تبدیل می کنند. تراژیک از این نظر که دادگاهی در کار نیست و " متهم" از قبل محکوم شده است و کمیک از این نظر که خود " شاکی" متهم ردیف اول پرونده ای است که هر روز سندی بر آن افزوده می شود.این اقدام در ادامه کشمکش های درون کمیته مرکزی حزب است که در دو سال اخیر شاهد آن بوده ایم. گزارشات پلنوم های اخیر حاکی از تشدید کشمکش و اختلافات سیاسی فاحشی است که با وساطت احزاب کمونیست کارگری عراق و کردستان تخفیف داده شده است. پایین تر به محتوای سیاسی این اختلافات می پردازم اما راز طغیان 5 تن از رفقای دفتر سیاسی در کنار نهادن قانونی بسیار بدیهی نهفته است که الفبای سیاست و مبنای کار جمعی در یک حزب سیاسی است: تسلیم به اراده دسته جمعی. رفقای ما در دو سال اخیر نتوانسته اند از طریق به کار گرفتن مکانیسم های قانونی، اکثریت کمیته مرکزی را به سیاست های خود جلب کنند و به شیوه ای آوانگارد! زیر همه ی موازین حزبی و پرنسیپ های سیاسی می زنند. منطق رفقای ما این است: من در بازی شرکت می کنم به شرطی که ببرم، اگر باختم نه فقط بازی را به هم می زنم بلکه زمین بازی را نیز مصادره می کنم!
محتوا
محتوای این رویدادها کاملاً سیاسی است و با هیچ چسبی نمی توان آن را با هنجارهای متعارف احزاب بورژوایی مانند قدرت طلبی فردی،جاه طلبی و ... وصل کرد. من به عنوان یک کادر حزب از دو سال گذشته دو دیدگاه سیاسی ودو متد فکری در حزب بوده ام. یکی از این دیدگاهها که تلاش دارد خود را به عنوان " خط کورش " فرموله کند، تحت اتوریته فکری و معنوی رفیق کورش مدرسی است. بعد از کناره گیری رفیق کورش مدرسی از کمیته مرکزی و رهبری حزب در کنگره چهارم ( سپتامبر 2010) ما شاهد جهت گیری متفاوت ایشان در کلیه زمینه های سیاسی بوده ایم. او با " نقطه سر خط" فصلی دیگر در حیات سیاسی خود را گشود که ماحصل آن تاکنون مجموعه ای از سمینارها،مصاحبه ها و نوشته های کوتاه بوده است.هر چند نمی توان نظرات سیاسی رفیق کورش را دقیقن فرموله کرد و این ناشی از مجاری زیادی است که خود وی در بحث هایش می گذارد اما می توان رئوس آن را در اینجا برشمرد: الف ) جمهوری اسلامی نه یک رژیم غیر متعارف سرمایه داری بلکه رژیمی متعارف است که مانند هر بخش از نظام سرمایه داری سازو کارهای خودش را دارد. البته در چند ماه اخیر کورش تا حدودی نظر خود در این مورد را تعدیل کرده و آن را از نظر کارکردهای اقتصادی سرمایه داری متعارف می داند و نه از نظر روبنای سیاسی آن.استناد رفیق کورش به آمارهای بانک جهانی در رابطه با رشد اقتصادی ایران،درصد بیکاری و ... است که به شکل اعجاب انگیزی بزرگنمایی می شود. در اینجا من حساسیت خاصی به کلمه "متعارف" یا "غیر متعارف بودن" جمهوری اسلامی ندارم.می توان پذیرفت که جمهوری اسلامی همان اندازه متعارف است که عربستان سعودی و پاکستان ونیجریه ـ کورش هیچ به وضعیت و موقعیت طبقه کارگر در جوامع به اصطلاح متعارف فکر کرده است؟! اما استنتاج رفیق از این مبحث تغییر در استراتژی طبقه کارگر برای کسب قدرت را به دنبال دارد که پایین تر به آن اشاره می کنم. ب) چون جمهوری اسلامی یک رژیم متعارف سرمایه داری است، مبارزه طبقه کارگرباید و ناگزیر باید از مسیر خود طی شود: از نظر رفیق کورش با رشد اعجاب انگیز سرمایه داری در ایران و انکشاف سرمایه،پرولتر صنعتی ایران هم از نظر کمی و کیفی رشد پیدا می کند که به ناچار باعث رشد توقعات آنها و در نتیجه رشد آگاهی طبقاتی و در نتیجه رشد محافل و شبکه های کمونیستی و کمیته های کمونیستی می شود تا این کمیته ها امر انقلاب کارگری را پیش برند.خارج از این چارچوب هر تلاش و اعتراض در جامعه منفعت طبقه کارگر را دنبال نمی کند و ضد رژیمی گری محسوب می شود. این دیدگاه نه ناشی از راستروی رفیق کورش و سایر رفقا که ناشی از چپروی مفرطی است که به هیچ وجه با جامعه چفت نمی شود و با این متد طبقه کارگر نه فقط نیازی به حزب ندارد،بلکه حزب مانع اوست. به همین سبب کمیته های کمونیستی جنبشی راهکار مناسب رفیق کورش برای طبقه کارگر است.در اینجا در قدم اول با تناقض دیدگاه رفیق کورش با یکی از بحث های پایه ای کمونیسم منصور حکمت یعنی حزب و قدرت سیاسی مواجه می شویم که بزعم وی از پرتاب مواد غذایی به سران جمهوری اسلامی تا تسخیر کاخ ریاست جمهوری را در بر می گیرد. سویه کمیک این متد نادیده گرفتن عنصر سرکوب طبقه کارگر توسط جمهوری اسلامی است که به نظر من سرکوب نهادینه شده جامعه ایران یکی از بارز ترین نمونه های سرکوب در عصر جدید است و همه ما محصول این سرکوب هستیم.ج) سرنگونی. چون جمهوری اسلامی یک رژیم سرمایه داری متعارف است سرنگونی رژیم اهمیت خود را از دست می دهد و طبقه کارگر باید از طریق مبارزه قائم بالذات خویش که در بالا اشاره شد مبارزه خود را پیش برد.خارج از این چارچوب هر اعتراضی در جامعه برآیند اعتراض خرده بورژوازی است و هر مبارزه ای ضد رژیمی گری است. در جاهای دیگر "جنبش" سرنگونی با این توجیه که افق راست بر آن چیرگی دارد، رد می شود.د) جنبش های اجتماعی. در متدلوژی جدید رفیق کورش جنبش های اجتماعی مانند جنبش زنان،جوانان،ضد مذهب،خلاصی فرهنگی و ... چون بطور مستقیم حامل منافع طبقه کارگر نیستند لذا ربطی به منفعت طبقه کارگر ندارند و در بهترین حالت مربوط به روشنفکر خرده بورژوا هستند و لذا موضوعیت خود را از دست می دهند.در اینجا نیز مکانیسم های اجتماعی شدن حزب زده می شود.
دیدگاه دیگرموجود در حزب یعنی اکثریت کمیته مرکزی و دفتر سیاسی با چنین متد و تبیینی از جمهوری اسلامی و مبارزه با آن مخالف است. مبارزه طبقه کارگر با جمهوری اسلامی چه به عنوان یک رژیم و چه به عنوان یک دولت " متعارف " سرمایه داری باید در تمام اشکال و ابعادش متشکل شود. مبارزه با جمهوری اسلامی بدون مبارزه برای رهایی زن، بدون مبارزه با مذهب،بدون مبارزه با اعدام، بدون مبارزه با روبنای فرهنگی آن معنی ندارد. در این دیدگاه مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی( با وجود یا عدم وجود جنبش سرنگونی) امر حیاتی طبقه کارگر است و صرفن از متد رفیق کورش نمی گذرد. پلاتفرم سیاسی ـ عملی حزب که طغیان 5 تن از رفقای دفتر سیاسی را به همراه داشت چیزی جز انسجام سیاسی ـ عملی حزب و طبقه برای سرنگونی جمهوری اسلامی و کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر نیست.
شک ندارم که کورش و رفقا به اندازه کافی وقت و انرژی دارند تا در رد این ادعاها قلمفرسایی کنند و از حزب و قدرت سیاسی،حزب و جامعه،سرنگونی؟، تحزب کمونیستی و .. هم تفسیر خود را دارند که تا اوج ملانقطی گری می تواند کش بیاید.اما کل این بحث هنوز نمی تواند توجیه گر حرکت انحلال طلبانه رفقای دفتر سیاسی باشد.
تاریخ نگارش: 25 دسامبر 2011
اسلاوی ژیژک
ترجمه: سیف خدایاری
چگونه بیل گیتس ثروتمندترین فرد آمریکا شد؟ ثروت او ربطی به نرخ تولیداتی که مایکروسافت می فروشد ندارد: بدین
معنی که،ثروت او نتیجه تولید نرم افزارهایی ارزان تراز رقبایش و یا " استثمار " بیشتر کارگرانش نیست( مایکروسافت حقوق نسبتاٌ بالایی به کارگران فکری اش پرداخت می کند). اگر اینچنین می بود، مایکروسافت مدتها پیش ورشکست شده بود:مردم سیستم های رایگانی مانند لینوکس انتخاب کرده اند که بهتر از تولیدات مایکروسافت است.میلیونها نفر هنوز نرم افزارهای مایکروسافت را می خرند چون مایکروسافت خودش را تقریباً به عنوان استاندارد جهانی تحمیل کرده است و عملاً این حوزه را به مثابه آنچه مارکس " هوش عمومی " به معنی دانش جمعی در تمام اشکال آن از علم تا فنون نامیده، انحصاری نموده است.بیل گیتس به طرز بارزی بخشی از هوش عمومی را خصوصی نموده و از طریق سودی که از آن عایدش گشته، ثروتمند شده است.
امکان خصوصی سازی هوش عمومی چیزی است که مارکس هرگز در نوشته هایش درباره سرمایه داری در نظر نگرفته بود( بیشتر به این سبب که از ابعاد اجتماعی آن چشمپوشی کرده بود) با این وجود، امروزه این مسأله در کانون مبارزات بر سر ثروت های فکری قرار دارد: از زمانیکه در سرمایه داری پساصنعتی نقش هوش ـ بر اساس دانش جمعی و همکاری اجتماعی ـ افزایش یافته،ثروت در تمام بخش های کار وبه نسبت هزینه [ مادی و غیر مادی. م] در تولیدات انباشته شده است.نتیجه چیزی که مارکس انتظارش را داشت یعنی خود امحایی سرمایه داری نیست، بلکه انتقال تدریجی سود تولید شده بر اثر استثمار نیروی کار به سود مطلوب از طریق خصوصی سازی دانش است.
در رابطه با منابع طبیعی هم همینطور است،چیزی که استثمار آن یکی از مهمترین منابع سود در جهان است.آنچه در آینده خواهیم دید کشمکش دائمی بر سراین خواهد بود چه کسی سود حاصل از آنها را می برد:شهروندان جهان سوم یا شرکتهای غربی.طنز اینجاست که مارکس در توضیح تفاوت بین کار( که در استفاده از آن ارزش اضافه تولید می شود) و سایر کالاها( که کل ارزش آنها در مصرفشان نهفته است)، نفت را به عنوان یک کالای "عادی " نمونه می آورد. اکنون هر تلاشی برای ربط دادن بالا و پایین رفتن قیمت نفت و بالا و پایین آمدن نرخ تولیدات دیگر یا نرخ نیروی کار استثمار شده بی معنی خواهد بود.قیمت تولیدات در مقایسه با هزینه ای که برای نفت می پردازیم ناچیز است، نرخی که در واقع دارندگان این منابع به یمن محدودیت این منابع می توانند تعیین کنند.
یکی از پیامدهای افزایش محصولات بر اثر ارتقای دانش جمعی، تغییر در نقش بیکاری است. این موفقیت سرمایه داری( کیفیت برتر،تولیدات بیشتر و غیره) است که ایجاد بیکاری نموده است و کارگران هر چه بیشتری را بلااستفاده رها کرده است. آنچه که می توانست یک موهبت باشد ـ نیاز کمتر به کار سخت ـ به یک بلا تبدیل شده است. به بیان دیگر، شانس استثمار شدن در یک کار طولانی مدت حالا به یک مزیت تبدیل شده است.بازار جهانی، آنگونه که فردریک جیمسن گفته اکنون" جایی است که هر کس به یک محصول کار تبدیل شده و کار همه جا شروع کرده است که نرخ خود را بیرون از سیستم تعیین کند" در فرایند آتی جهانی شدن سرمایه،مقوله بیکاری محدود به تعریف مارکس" ارتش ذخیره بیکاران" نمی شود،بلکه همانگونه که جیمسن می گوید شامل" جمعیت کثیری از مردم جهان می شود که " بیرون راندگان تاریخ اند"، کسانی که عمداً از پروژه های مدرنیزه کردن جهان اول حذف شده اند و انگ نومیدان و موارد حاشیه ای خورده اند". دولتهای به اصطلاح شکست خورده مانند( جمهوری دمکراتیک کنگو و سومالی)،قربانیان قحطی و بلاایای زیست محیطی، در دام افتادگان شبه باستانی " نفرت قومی"،سوژه های ان جی او ها و بشردوستان و یا اهداف " جنگ علیه ترور". مقوله بیکاری گسترش یافته تا اقشار بیشتری از مردم را شامل شود، از بیکاری موقت تا کسانی که دیگر استخدام پذیر نیستند و یا همیشه بیکار خواهند ماند تا ساکنان گتوها و زاغه نشینان( کسانیکه اغلب توسط خود مارکس هم تحت عنوان لمپن پرولترها نادیده گرفته می شدند) و نهایتاً کل افراد یا دولتهایی که مانند فضاهای خالی در نقشه های قدیمی از فرایند جهانی شدن سرمایه بیرون افتاده اند
برخی بر این باورند که شکل جدید سرمایه داری امکانات جدید برای رهایی بشر فراهم کرده است. این همان تزهای مالتیتود هاردت و نگری است که تلاش می کند مارکس را رادیکال نماید، که اینگونه ادراک شده بود اگر ما فقط سر سرمایه داری را جدا کنیم به سوسیالیسم خواهیم رسید. مارکس ـ آنگونه که نگری و هاردت نشان داده اندـ از لحاظ تاریخی محدود بود: مارکس به ترمهایی مانند کارصنعتی متمرکز،خودکار،و از نظر هرمی سازمانیافته می اندیشید که در نتیجه آن وی " هوش عمومی " را بیشتر شبیه به یک آژانس برنامه ریزی مرکزی می دید. فقط این روزها و در نتیجه عروج " کار غیرمادی" است که برگشت انقلابی " بطور ابژکتیو امکان پذیر"ممکن گشته است.این کار غیر مادی بین دو قطب گسترش یافته است: از کار هوشمندانه( تولید ایده ها، متون، برنامه ها و غیره) تا کار مؤثر( تحت تصدی دکترها، پرستاران ، خدمه هواپیما و ..). امروزه به همان شیوه ای که مارکس در قرن نوزدهم ادعا می کرد که تولید صنعتی کلان شیوه تولید غالب است ، کار غیر مادی هژمونی یافته است. کار غیر مادی خودش را نه از طریق کمّی بلکه با ایفای نقش کلیدی و نقش ساختاری نهفته در خویش غالب کرده است.آنچه که پدید آمده سلطه جدید و گسترده ای است که " کمون " نام گرفته است: آگاهی مشترک و اشکال جدید ارتباطات و همکاری. محصولاتِ شیوه تولید غیر مادی، اشیا نیستند بلکه روابط جدید اجتماعی و بینافردی هستند،شیوه تولید غیر مادی زیست ـ سیاسی است. تولید زیست اجتماعی.
اینجا هاردت و نگری روندی را توصیف می کنند که ایدئولوگ های سرمایه داری پست مدرن امروزآن را به مثابه گذر از تولید مادی به تولید سمبلیک و گذراز منطق متمرکز ـ هرم مانند،به منطق خود سازمانی و همکاری چند مرکزی تقدیس می کنند. تفاوت اینجاست که هاردت و نگری به طرز بارزی مؤمن به مارکس هستند و تلاش بر این دارند تا ثابت کنند که که حق با مارکس بود که می گفت افزایش هوش عمومی در دراز مدت با سرمایه داری ناهمخوانی دارد. ایدئولوگ های سرمایه داری پست مدرن دقیقاً عکس این ادعا را دارند: آنها استدلال می کنند که تئوری مارکسیستی ( و پراتیک آن) در چنبره منطقِ هرم آسای کنترل دولتی متمرکز، محدود خواهد ماند و نمی تواند از پس اثرات اجتماعی انقلاب اطلاعات برآید. دلایل تجربی کافی برای این ادعا وجود دارد: آنچه که به طرز چشمگیری رژیم های کمونیستی را از پای در آورد، ناتوانی آنها در تطبیق با منطق جدید اجتماعی حاصل از انقلاب اطلاعات بود.آنها می خواستند انقلاب حاصل از اطلاعات را به سمت پروژه های متمرکز برنامه ریزی شده دولتی هدایت کنند. تناقض اینجاست که آنچه که هاردت و نگری به عنوان یگانه فرصت برای غلبه بر سرمایه داری تقدیس می کنند از سوی ایدئولوژیست های انقلاب اطلاعات به مقابه عروج سرمایه داریِ جدیدِ " زوال ناپذیر" تقدیس می شود.
تحلیل هاردت و نگری چند نقطه ضعف دارد که به ما کمک می کند تا بفهمیم چگونه سرمایه داری توانسته است ازچیزی که ( بنابه اصطلاحات کلاسیک مارکسیستی) سازماندهی تولید موجب از کار انداختن آن می شود، جان سالم بدر برد.آنها نادیده گرفته اند که تا حد زیادی سرمایه داری امروز با موفقیت ( دستکم در کوتاه زمان) توانسته هوش عمومی را خصوصی سازد ونیز از این نظر که کارگران بیش از بورژواها خودشان در حال زائد شدن هستند.( شمار بسیار زیادی از کارگران نه فقط موقتاً بیکار شده اند بلکه از اساس غیر قابل استخدام گشته اند).
اگر سرمایه داری قدیم به طرز ایده آلی دربرگیرنده کارگشایی بود که ( پول خود یا وام) را در تولید براه می انداخت و تولید را سازماندهی می کرد و سپس سود آن را می چید، امروزه نوع جدیدی در حال پدید شدن است. دیگر فرد سرمایه گذاری وجود ندارد که شرکت خود را در تملک دارد، بلکه مدیر متخصصی است که شرکتی را اداره می کند که در تملک بانکها و یا سرمایه گذاران پراکنده است. ( آن هم توسط مدیرانی اداره می شود که بانکها را در تملک ندارند).در نوع ایده ال جدید سرمایه داری، بورژوازی قدیم تسلیم بی تأثیری خود شده و خودش را در مدیریت حقوق بگیر براه انداخته است. بورژواهای جدید حقوق بگیر هستند و حتی اگر مالک بخشی از شرکت باشند، حقوق را به عنوان بخشی از پاداش کارشان می گیرند( " پاداش" در ازای " موفقیت").
بورژوازی جدید هنوز ارزش اضافه خود را بر می دارد اما در شکل (رازآلود) چیزی که " حقوق اضافه " نامیده می شود.( در تقارن با ارزش اضافه در ادبیات مارکسیستی . م )آنها بیش از "متوسط حقوق" پرولترها دریافت می کنند ( یک نقطه رجوع غالباً افسانه ای که مثال واقعی اش را در اقتصاد امروز جهانی می بینیم حقوق کارگر عرق ریز در چین و اندونزی است) و اینجاست که تمایز منافع پرولتاریا وضعیت آنها را مشخص می کند. بنابراین بورژوازی در شکل کلاسیک آن در حال ناپدید شدن است. سرمایه داران در زیر مجموعه ای از کارگران حقوق بگیر بازنمود می یابند. به عنوان مدیرانی که به یمن توانایی هایشان شایستگی دریافت حقوق بیشتر پیدا کرده اند( به همین دلیل " تکامل" شبه علمی مهم است: تفاوت در کسب درآمد را مشروعیت می بخشد). مقوله کارگرانی که حقوق اضافه دریافت می کنند فقط به مدیران محدود نمانده و تمام کارشناسان،کارگزاران،خدمه های عمومی، دکترها،وکلا،ژورنالیست ها،روشنفکران و هنرمندان را در بر می گیرد. ارزش اضافه ای که آنها دریافت می کنند در دو شکل نمود پیدا می کند. پول بیشتر( برای مدیران)،کار کمتر و اوقات فراغت بیشتر( برای پاره های از روشنفکران و نیز کارگزاران دولتی و ...).
روند رو به تکاملی که برخی از کارگران را شایسته دریافت حقوق اضافه می کند یک مکانیسم دلبخواهی قدرت و ایدئولوژی است که ربط چندانی به توانایی واقعی افراد ندارد. حقوق اضافه نه بدلایل اقتصادی بل به دلایل سیاسی وجود دارد. برای حفظ " طبقه متوسط" به منظور ثبات اجتماعی. دلبخواهی بودن هرم اجتماعی یک اشتباه نیست بلکه کل قضیه است. با دلبخواهی نمودن ارزشها یک نقش دستکاری شده به دلبخواهی نمودن موفقیت بازار داده می شود. خشونت نه فقط زمانی تهدید به انفجار می کند که انسجام زیادی در نبض اجتماعی وجود دارد، بلکه زمانی که فردی می خواهد این انسجام را از بین ببرد. ژان پیر دوپویی در کتابِعلامت مقدس ،هرم اجتماعی را به عنوان یکی از چهار روندی ( ابزارهای سمبلیک ) معرفی کرده که نقش آن ایجاد رابطه سلطه بدون آزار است: خودِ هرم اجتماعی ( یک نظم از بیرون تحمیل شده که اجازه می دهد فرد موقعیت پایین اجتماعی اش را به مثابه چیزی مستقل از ارزش ذاتی خود تجربه کند) راز زدایی ( روند ایدئولوژیک که نشان می دهد جامعه شایسته سالاری نیست بلکه حاصل نبردهای اجتماعی ابژکتیو است که موجب می شود فرد از این نتیجه گیری دردناک که فرد دیگری سلطه را بر اثرارزشها و دستاوردهایش ایجاد نموده است، دست بکشد) وابستگی ( مکانیسمی مشابه که از طریق آن جایگاه خود را درک می کنیم، که موقعیت ما از نظر اجتماعی به شانس طبیعی و اجتماعی ما بستگی دارد: افراد خوش شانس کسانی هستند که ژنهای خوبی در خانواده های ثروتمند دارند) و پیچیدگی (نیروهای غیر قابل کنترل که نتایج غیرقابل پیش بینی بدنبال دارند بطور مثال دست نامرئی بازار ممکن است منجر به شکست من و موفقیت همسایه ام شود، حتی اگر من فردی باهوش تر و کوشاتر از وی باشم).
این مکانیسم ها ، بر خلاف ظاهرهرم اجتماعی را مورد اعتراض یا تهدید قرار نمی دهد بلکه آن را مطبوع به ذائقه می نماید. چون " آنچه که موجب برآشفتن حس حسادت می شود این باور است که دیگری شایستگی این شانس خوب را دارد و نه بر عکس آن ـ که تنها موردی است که می تواند آزادانه ابراز شود" آنچه که از این قضیه استنباط می شود این است که اشتباه مهلکی است اگر فکر کنیم که یک جامعه منطقاً خوب که خودش را نیز خوب نشان می دهد، عاری از هرگونه آزاری است. بر عکس دقیقاً در چنین جامعه ای است که افرادی که در موقعیت های پایین تری قرار گرفته اند،مفری پیدا خواهند کرد تا از طریق انفجار خشم آلود خویش غرور جریحه دار شده خود را بازیابند. در این رابطه می توان به سیمای بغرنج چین کنونی اشاره کرد: هدف ایده آل اصلاحاتِ دین شیائوپینگ این بود که یک سرمایه داری بدون بورژوازی را در چین باب کند.( چون آنها به طبقه حاکمه جدید تبدیل خواهند شد) اما البته رهبران چین به یک کشف درناک نائل شده اند که سرمایه داری بدون هرم (بوجود آورنده موجودیت بورژوازی) موجب عدم ثبات دائمی خواهد شد. در اینصورت چین چه مسیری در پیش خواهد گرفت؟ کمونیستهای پیشین در عین حال به عنوان کارآمد ترین مدیران سرمایه داری پدیدار می شوند چون خصومت تاریخی آنها با بورژوازی به مثابه یک طبقه، کاملاً در تناسب با تمایل سرمایه داری امروز در تبدیل شدن به سرمایه داری مدیریتی بدون بورژوازی می باشد ـ در هر دو مورد همانگونه که سالها پیش استالین عنوان کرده بود " کادرها در مورد همه چیز تصمیم می گیرند" ( تفاوت جالب بین چین امروزی و روسیه وجود دارد: درروسیه استادان دانشگاه به طرز مسخره آمیزی حقوق کم دریافت می کنند ـ آنها همیشه بخش دوفاکتوی پرولتاریا هستند ـ در حالیکه در چنین استادان دانشگاه در تنعم حقوق اضافه به عنوان ابزاری برای تضمین رام بودنشان خوابیده اند).
ایده حقوق اضافه همچنین پرتو جدیدی بر اعتراضات " ضد سرمایه داری " جاری می اندازد.در عصر بحران ها، نامزدهای آشکار" سفت کردن کمربندها" سطوح پایینی بورژواهای حقوق بگیر هستند: اعتراض سیاسی تنها منبع موجود برای آنهاست، اگر بخواهند از پیوستن به پرولتاریا خودداری کنند. گرچه اعتراضات آنها در ظاهرمتوجه منطق بی رحم بازار است، اما بطور چشمگیری در اعتراض به زوال تدریجی موقعیت ممتاز اقتصادی ( و سیاسی) خویش هستند. آین رند در شانه بالا انداختن اطلس یک فانتزی درباره اعتصاب سرمایه داران "خلاق" دارد. یک فانتزی که در واقعیتِ باژگون شده اعتصابات امروز یافت می شود که غالباً اعتصاب بخشی از " بورژوهاهای حقوق بگیر" هستند که به خاطر ترس از دست دادن امتیازات خویش براه انداخته شده اند: موهبت(حقوق اضافه که بر حقوق متوسط ) دریافت می کردند.اینها اعتراضات پرولتاریا نیستند بلکه اعتراضاتی علیه ترس از تنزل کردن به مرتبه پرولترها هستند. امروزه چه کسی جرأت اعتصاب دارد وقتیکه داشتن یک شغل دائمی خود به یک موهبت تبدیل شده است؟البته نه کارگران رده پایین در صنعت نساجی و غیره( جاییکه باقی مانده) بلکه کارگران ممتاز با مشاغل تضمین شده ( معلمان، کارگران حمل و نقل عمومی، پلیس ). این نیز در امواج اعتراضات دانشجویی انعکاس یافته است: انگیزه اصلی آنها ترس از این است که دیگر تحصیلات عالیه حقوق اضافه آنها را در آینده تضمین نمی کند.
در عین حال روشن است که احیای عظیم اعتراضات در طی یکسال گذشته از بهار عرب گرفته تا اروپای غربی، از جنبش اشغال وال ستریت تا چین و از اسپانیا تا یونان نباید منحصراً به شورش بورژواهای حقوق بگیر تقلیل داده شود.هر یک ازاین موارد باید بر اساس استحقاق خودش در نظر گرفته شود.اعتراضات دانشجویی علیه رفرم در دانشگاههای بریتانیا به طور روشنی از شورشهای اوت متفاوت بود که این یکی کارناوال تخریب و انفجار واقعی خارج از ردگان جامعه بود.انسان می تواند بر سر خیزشهای مصر به عنوان بخشی از شورش بورژواهای حقوق بگیر بحث کند.( جوانان تحصیلکرده علیه فقدان چشم انداز خویش اعتراض نمودند) اما این فقط یکی از جنبه های اعتراضات وسیع تر علیه رژیم سرکوبگر بود. از سوی دیگر اعتراضات بندرت توانست کارگران فقیر و دهقانان را به حرکت در بیاورد وپیروزی انتخاباتی اسلامگراها شاخصی مبنی بر محدودیت پایه اجتماعی اعتراضاتی است که در اصل سکولار بود. یونان مورد خاصی است: در دهه های گذشته به یمن کمکهای مالی اتحادیه اروپا و وام، یک بورژوازی جدید حقوق بگیر( بویژه در دستگاههای دولتی فراگسترده) ایجاد شده بود و اعتراضات تا حد زیادی در عکس العمل به ترس از دست دادن این موهبت برانگیخته شد.
در عین حال پرولتاریزه کردن بورژوازی حقوق پایین با افراط از جانب دیگر توأم شده است: یعنی حقوق بالای غیر منطقی مدیران سطح بالا و بانکداران. این بالا بردن حقوق از نظر اقتصادی نیز غیرمنطقی است چون همانگونه که محققان در ایالات متحده نشان داده اند، این امررو به کاهش نسبی موفقیت شرکتها دارد. ما باید به جای پذیرفتن این ترندهای انتقادگرایی اخلاقی باید آنها را نشانه هایی بخوانیم مبنی بر اینکه سیستم سرمایه داری فی النفسه نمی تواند بیش از این هیچ سطحی از خود تنظیمی ثبات داشته باشد. به بیان دیگر این امر تهدیدی بر از کنترل خارج شدن [ سیستم] است.
منبع:
http://www.lrb.co.uk/v34/n02/slavoj-zizek/the-revolt-of-the-salaried-bourgeoisie